شما در حال خواندن سی‌وچهارمین نوشته (همه چیز از نو شروع می‌شود) از مجموعه‌ی نبض تولید هستید.

همه چیز از نو شروع می‌شود، مگر از نو شروع کنی - نبض تولید - عکس نوشته‌های ویکی‌تولید

به زمانه گفتم زمان فقط جلو می‌رود؟ گفت نه! می‌چرخد‌. گفتم یعنی گاهی هم به عقب می‌رود؟ گفت خیر، از نو شروع می‌شود مگر این که از نو شروع کنی.

حرفش را نفهمیدم. رفتم نقطه‌ی صفر، آن پرنده را دیدم. معمولی بود، خیلی معمولی. انگار قبلاً هم آن را دیده بودم، می‌شناختمش. زمان می‌گذشت، کم‌کم در نظرم خاص می‌شد اما کم‌تر می‌شناختمش.

نمی‌دانم از کجا آنقدر خاص شد که گفتم باید به سازش برقصم. کنار لانه‌اش خانه ساختم. شهر را ول کردم، برای او دانه جمع می‌کردم. خوش بودم، خو گرفته بودم، خوب بود. اگر نبودم چطور دانه پیدا می‌کرد؟ احساس خوبی داشتم، انگار مفید بودم.


آن سال سرمای سختی شد. مگر دانه پیدا می‌شد؟ دور از شهر، تمام روز می‌گشتم و آن چهار دانه را قسمت می‌کردم، سه تا برای او و یکی برای خودم.

زمستان گذشت. پشت هر زمستان بهار است. آفتابش را می‌دیدم. بویش می‌آمد‌. دیگر جای نگرانی نبود. از کلبه بیرون آمدم، پرنده رفته بود.


از درخت سراغش را گرفتم. گفت خسته شد از بس دانه خورد! این چه وضع است؟ صبح دانه، ظهر دانه، شب دانه‌، من هم بودم می‌رفتم.

پرنده و درخت را دیر شناختم، معمولی بودند. به زمانه گفتم مگر نقطه‌ی صفر نبود؟ گفت خیر! صفر نداریم. گفتم آخر قصه است؟ گفت آخر هم نداریم.

پاییز شد‌. او را دیدم. گفتم در شهر زندگی می‌کنی؟ تایید کرد، گفتم سمت ما زیباتر است، درخت دارد. جمع کرد و آمد. پرواز می‌کردم و تماشایش می‌کردم، زمینی بود، اهل خاک. گفتم از شهر خبر نمی‌گیری؟ گفت پروازت زیباتر است. گفتم آخر دانه کمیاب می‌شود، گفت پیدا می‌کنم.

او را دیدم. من را دید. هر دو می‌دانستیم. جلو رفتم، خودش سلام کرد. جواب دادم، رفتم. زمانه گفت نکن، کردم، او هم آمد.

پی‌نوشت: دوستی نوشته را خواند و گفت درخت که بود؟ گفتم خودم، گفت مگر دوست پرنده نبودی؟ گفتم آن هم بودم، گفت پرنده که بود؟ گفتم خودم.

چند سالی است که بیشتر ساعات عمرم با روایت از تولید می‌گذرد و زمان کم‌تری برای حرف‌های دیگر می‌ماند. نبض تولید را بهانه کرده‌ام برای نوشتن از حرف‌هایی که معمولاً ناگفته می‌ماند. ارادتمندتان، میلاد اسمعیلی.

شمارهعنوان
نوشته‌ی پنجاه‌ویکمکارمان هر چه باشد، از آن خرده می‌گیرند
نوشته‌ی پنجاهمآیا بدون دیگران هم می‌توانیم؟
نوشته‌ی چهل‌ونهمرشدمان قشنگ اما دردناک است
نوشته‌ی چهل‌وهشتمحل مسائل پیچیده با ساده‌ترین راهکارها
نوشته‌ی چهل‌وهفتمباید صبور بمانیم تا بهار برسد
نوشته‌ی چهل‌وششمجایگاه اجتماعی و اصل برابری
نوشته‌ی چهل‌وپنجمامروز نبض تولید یک ساله شد
نوشته‌ی چهل‌وچهارمشهرزادی می‌خواهیم برای هزار و یک شب تولید
نوشته‌ی چهل‌وسومنیازها و انگیزه‌های کارآفرینی بر اساس مدل مازلو
نوشته‌ی چهل‌ودومآمده بودند شکارچی باشند
نوشته‌ی چهل‌ویکمخودت را دوست داشته باش
نوشته‌ی چهلمدوست دارند شبیه آن کسب و کار موفق باشند
نوشته‌ی سی‌ و نهمبهترین زمان کارآفرینی، چند سالگی است؟
نوشته‌ی سی‌ و هشتمبا علاقه شروع کن، منطق باشد برای بعد
نوشته‌ی سی‌ و هفتماز کافه‌هایشان یاد بگیریم
نوشته‌ی سی‌ و ششمبا چند قطره باران سیل نمی‌آید؟
نوشته‌ی سی‌ و پنجمدخترها تولید نمی‌کنند؟ هیس!
نوشته‌ی سی‌ و چهارماز نو شروع می‌شود، مگر از نو شروع کنی
نوشته‌ی سی‌ و سومقهرمان کدام داستان ماندگار اهل سازش بوده است؟
نوشته‌ی سی‌ و دومهمه چیز با هم نمی‌شود
نوشته‌ی سی‌ و یکمتندی می‌کنم، آرام می‌گیری
نوشته‌ی سی‌اممدت‌ها استراحت نکرده بود
نوشته‌ی بیست و نهمققنوس در راه است
نوشته‌ی بیست و هشتمآشغال‌ها را دور بریزید و دور بزنید
نوشته‌ی بیست و هفتمساختن، زمین خالی می‌خواهد
نوشته‌ی بیست و ششمپنج ایده برای ارائه خدمات مهندسی در اینترنت
نوشته‌ی بیست و پنجمیادگار امروز برای کافه‌نشینی آینده
نوشته‌ی بیست و چهارممشاوره‌ی مصلحتی
نوشته‌ی بیست و سومقهرمانان غیرخاکی
نوشته‌ی بیست و دومموفقیت با آموزش موفقیت
نوشته‌ی بیست و یکممهندسان واقعی را بشناسیم
نوشته‌ی بیستماسیر جزئیات نشویم تا به اصل برسیم
نوشته‌ی نوزدهمجای تخریب، خانه بسازیم
نوشته‌ی هجدهمایستاده تشویق کنید
نوشته‌ی هفدهمنکاتی در مورد تولید (3)
نوشته‌ی شانزدهمنکاتی در مورد تولید (2)
نوشته‌ی پانزدهمنکاتی در مورد تولید (1)
نوشته‌ی چهاردهمکمی آن‌طرف‌تر از دغدغه‌هایمان
نوشته‌ی سیزدهمنبوغ دیوانگان
نوشته‌ی دوازدهماز غروب نترس تا طلوع کنی
نوشته‌ی یازدهمچرا نمی‌گذارند پرواز کنم؟
نوشته‌ی دهمخوب باشید، ممنونم.
نوشته‌ی نهمپس با آسانی دشواری است
نوشته‌ی هشتمهمین لحظات را زندگی کنیم
نوشته‌ی هفتممسیر دیگران ما را به مقصد نمی‌رساند
نوشته‌ی ششمارزشمندیم و تمام
نوشته‌ی پنجمگاهی پایین آمدن سخت‌تر است
نوشته‌ی چهارمکدام عاشقی انقدر چشم‌پوشی می‌کند؟
نوشته‌ی سومرام نمی‌شود که نمی‌شود
نوشته‌ی دومپیاده‌ای؟ من هم مثل تو
نوشته‌ی اولبهانه نگیر، تولید کن

نظرتان را به اشتراک بگذارید

گاهی بعضی نظرات و انتقادات سازنده را با بقیه به اشتراک می‌گذارم، آیا در مورد نظر شما اجازه‌ی این کار را دارم؟
گاهاً دوستان عزیزم، نظر لطف‌شان را ارسال می‌کنند که نیازی به پاسخگویی جداگانه ندارد و پیشاپیش قدردان بزرگواری و حمایت‌شان هستم.
این فیلد برای اعتبار سنجی است و باید بدون تغییر باقی بماند .

 بازگشت به صفحه نخست