شما در حال خواندن سی‌امین نوشته (مدت‌ها استراحت نکرده بود) از مجموعه‌ی نبض تولید هستید.

حسن یزدانی و تیلور، جام جهانی کشتی 2021 نروژ

کشتی یزدانی و تیلور را دیدید؟ امشب ۱۱ مهر ۱۴۰۰ از دیدن فینال جام‌جهانی کشتی حالم عوض شد و به وجد آمدم، باید برایتان بنویسم، اتفاق بزرگی رقم خورده است، همانی که آرزو کرده بودم.

احتمالا می‌دانید که من یکشنبه‌ها نوشته‌ای کوتاه را به اشتراک می‌گذارم، برای امروز هم نوشته‌ای آماده کرده بودم که کمی تلخ بود و در آن غر زده بودم، اما از آن‌جایی که سه‌پلشک آید و زن زاید و مهمان عزیزی برسد، ویکی‌تولید هم به مشکلات فنی دچار شد و انتشار نوشته موقتا نامقدور. اما به فال نیک می‌گیرم، آن نوشته به درد نمی‌خورد، ناراحت بود، باید پیروزی یزدانی را می‌دیدم و این یکی را می‌نوشتم، حالا خوب شد.

یزدانی سه بار متوالی از تیلور شکست خورده بود. تیلور هم پست می‌گذاشت که یزدانی قوی و توانمند است و تکنیک دارد و این حرف‌ها، اما چه فایده؟ باختن، باختن است، مابقی تعارف. شکست آخرش خیلی درد داشت، لحظه‌ی آخری بود و آن همه تلاشی که برای المپیک کرده بود، آن وزنه زدن‌ها و دویدن‌ها و رژیم‌ گرفتن‌ها و عاشقی نکردن‌ها به نتیجه نرسید. حالا بعضی‌ها می‌گفتند نقره‌ی المپیک هم کم چیزی نیست، اما خودمانیم! برای او هیچ بود، می‌خواست بهترین باشد و نمی‌شد. حریفی داشت که دو بار از او باخته بود و باید جبران می‌کرد، نشد.

برای ما که نهایتا ده دقیقه یک رقابت کشتی را نگاه می‌کنیم و بعد از آن سراغ کارهایمان می‌رویم و همه چیز را فراموش می‌کنیم، اول و دوم شدن آنقدر فرقی نمی‌کند. هیجانات‌مان لحظه‌ای است، گرفتار امورات خودمان هستیم، یادمان می‌رود که بار سوم برای آدمیزاد معنای خاصی دارد؛ آدم فکر می‌کند که ورق برمی‌گردد و همه‌ی زورش را می‌زند و اگر باز هم نشود، بلند شدن به این سادگی‌ها نیست.

یزدانی گفته بود جبران می‌کند. من که باور نکردم، گفتم تعارف می‌کند، جوان است دیگر، سه بار شکست خورده است، حالا یا امکانات آمریکایی‌ها را ندارد یا تیلور واقعا بد بدن است، خودش هم می‌داند نمی‌شود. حتی چند وقت پیش کلیپی از تمرین‌هایش دیدم. داشت خودش را می‌کشت، ورزش نمی‌کرد، برای غول مرحله‌ی آخر می‌جنگید، دیوانه‌وار. اما در نظرم تغییری ایجاد نشد، گفتم سقف استعدادهایش نمی‌کشد، زور بی‌خود می‌زند.

اما حسن یزدانی امشب عجیب بود! مگر می‌شود در این زمان اندک (از المپیک تا امروز) انقدر قوی‌تر شده باشد؟  حمله می‌کرد! خیلی هم حمله می‌کرد، انگار تمام عمر برای این رقابت زندگی کرده بود تا بیاید و به خودش و همه اثبات کند، همان چیزی را که باور نمی‌کردیم، همان چیزی که گاهی به ذهنش خطور می‌کرد، علی‌الخصوص بعد از المپیک توکیو‌. با اختلاف پیروز شد، بدون حرف و حدیث.

مسابقه که تمام شد، یزدانی فریاد کشید‌. نه یک بار، چند بار، از ته دل، بلندترین فریادهایی که می‌توانست را حواله‌ی دنیا کرد و به زمین افتاد. انگار از سال‌های دور تا به این ثانیه آرام نگرفته بود، حالا می‌خواست با خیال راحت دراز بکشد، کارش را تمام کرده بود.

نمی‌دانم نوشته‌های دیگرم را خوانده‌اید یا نه، اما چندی پیش در نوشته‌ی یادگار امروز برای اولین کافه‌نشینی آینده، همین حال یزدانی را برای خودم آرزو کرده بودم. لحظه‌ای که به خواسته‌های دور و درازم رسیده باشم و بعد از مدت‌ها به کافه‌ی همیشگی برگردم و قهوه‌ام را بنوشم و نفس راحت بکشم. یزدانی امشب همان حس خواستنی را تجربه کرد، لیاقتش را داشت، سرت سلامت قهرمان.

چند سالی است که بیشتر ساعات عمرم با روایت از تولید می‌گذرد و زمان کم‌تری برای حرف‌های دیگر می‌ماند. نبض تولید را بهانه کرده‌ام برای نوشتن از حرف‌هایی که معمولاً ناگفته می‌ماند. ارادتمندتان، میلاد اسمعیلی.

شمارهعنوان
نوشته‌ی پنجاه‌ویکمکارمان هر چه باشد، از آن خرده می‌گیرند
نوشته‌ی پنجاهمآیا بدون دیگران هم می‌توانیم؟
نوشته‌ی چهل‌ونهمرشدمان قشنگ اما دردناک است
نوشته‌ی چهل‌وهشتمحل مسائل پیچیده با ساده‌ترین راهکارها
نوشته‌ی چهل‌وهفتمباید صبور بمانیم تا بهار برسد
نوشته‌ی چهل‌وششمجایگاه اجتماعی و اصل برابری
نوشته‌ی چهل‌وپنجمامروز نبض تولید یک ساله شد
نوشته‌ی چهل‌وچهارمشهرزادی می‌خواهیم برای هزار و یک شب تولید
نوشته‌ی چهل‌وسومنیازها و انگیزه‌های کارآفرینی بر اساس مدل مازلو
نوشته‌ی چهل‌ودومآمده بودند شکارچی باشند
نوشته‌ی چهل‌ویکمخودت را دوست داشته باش
نوشته‌ی چهلمدوست دارند شبیه آن کسب و کار موفق باشند
نوشته‌ی سی‌ و نهمبهترین زمان کارآفرینی، چند سالگی است؟
نوشته‌ی سی‌ و هشتمبا علاقه شروع کن، منطق باشد برای بعد
نوشته‌ی سی‌ و هفتماز کافه‌هایشان یاد بگیریم
نوشته‌ی سی‌ و ششمبا چند قطره باران سیل نمی‌آید؟
نوشته‌ی سی‌ و پنجمدخترها تولید نمی‌کنند؟ هیس!
نوشته‌ی سی‌ و چهارماز نو شروع می‌شود، مگر از نو شروع کنی
نوشته‌ی سی‌ و سومقهرمان کدام داستان ماندگار اهل سازش بوده است؟
نوشته‌ی سی‌ و دومهمه چیز با هم نمی‌شود
نوشته‌ی سی‌ و یکمتندی می‌کنم، آرام می‌گیری
نوشته‌ی سی‌اممدت‌ها استراحت نکرده بود
نوشته‌ی بیست و نهمققنوس در راه است
نوشته‌ی بیست و هشتمآشغال‌ها را دور بریزید و دور بزنید
نوشته‌ی بیست و هفتمساختن، زمین خالی می‌خواهد
نوشته‌ی بیست و ششمپنج ایده برای ارائه خدمات مهندسی در اینترنت
نوشته‌ی بیست و پنجمیادگار امروز برای کافه‌نشینی آینده
نوشته‌ی بیست و چهارممشاوره‌ی مصلحتی
نوشته‌ی بیست و سومقهرمانان غیرخاکی
نوشته‌ی بیست و دومموفقیت با آموزش موفقیت
نوشته‌ی بیست و یکممهندسان واقعی را بشناسیم
نوشته‌ی بیستماسیر جزئیات نشویم تا به اصل برسیم
نوشته‌ی نوزدهمجای تخریب، خانه بسازیم
نوشته‌ی هجدهمایستاده تشویق کنید
نوشته‌ی هفدهمنکاتی در مورد تولید (3)
نوشته‌ی شانزدهمنکاتی در مورد تولید (2)
نوشته‌ی پانزدهمنکاتی در مورد تولید (1)
نوشته‌ی چهاردهمکمی آن‌طرف‌تر از دغدغه‌هایمان
نوشته‌ی سیزدهمنبوغ دیوانگان
نوشته‌ی دوازدهماز غروب نترس تا طلوع کنی
نوشته‌ی یازدهمچرا نمی‌گذارند پرواز کنم؟
نوشته‌ی دهمخوب باشید، ممنونم.
نوشته‌ی نهمپس با آسانی دشواری است
نوشته‌ی هشتمهمین لحظات را زندگی کنیم
نوشته‌ی هفتممسیر دیگران ما را به مقصد نمی‌رساند
نوشته‌ی ششمارزشمندیم و تمام
نوشته‌ی پنجمگاهی پایین آمدن سخت‌تر است
نوشته‌ی چهارمکدام عاشقی انقدر چشم‌پوشی می‌کند؟
نوشته‌ی سومرام نمی‌شود که نمی‌شود
نوشته‌ی دومپیاده‌ای؟ من هم مثل تو
نوشته‌ی اولبهانه نگیر، تولید کن

نظرتان را به اشتراک بگذارید

گاهی بعضی نظرات و انتقادات سازنده را با بقیه به اشتراک می‌گذارم، آیا در مورد نظر شما اجازه‌ی این کار را دارم؟
گاهاً دوستان عزیزم، نظر لطف‌شان را ارسال می‌کنند که نیازی به پاسخگویی جداگانه ندارد و پیشاپیش قدردان بزرگواری و حمایت‌شان هستم.
این فیلد برای اعتبار سنجی است و باید بدون تغییر باقی بماند .

 بازگشت به صفحه نخست