شما در حال خواندن شصت و دومین یادداشت (چرا درس نمیگیریم؟ نگاهی به پدیده تکرار اشتباهات) از مجموعهی نبض تولید هستید.
تا به حال برایتان پیش آمده که در لحظهای با خود عهد ببندید که “این آخرین بار است” و با ارادهای راسخ تصمیم بگیرید دیگر فلان اشتباه را تکرار نکنید، اما چندی بعد خود را در همان مسیر قبلی بیابید؟ این تجربهای است که همه ما با آن آشنا هستیم، اما آن چه کمتر به آن توجه میکنیم، پیچیدگی این پدیده است.
مغز ما در واقع برای تکرار اشتباهات برنامهریزی شده است. این موضوع که در نگاه اول عجیب به نظر میرسد، از منظر تکاملی کاملاً منطقی است. مغز ما برای بقا طراحی شده و در این مسیر، گاهی تکرار یک اشتباه آشنا را به ریسک کردن و امتحان راههای جدید ترجیح میدهد. این همان چیزی است که روانشناسان به آن “منطقه امن شناختی” میگویند.
اما موضوع پیچیدهتر از اینهاست. پژوهشها نشان میدهند که مغز ما در هنگام تصمیمگیری، بیش از آنکه به تجربیات گذشته توجه کند، به پیشبینی آینده میپردازد. به عبارت دیگر، وقتی ما تصمیم میگیریم یک اشتباه را تکرار نکنیم، در واقع داریم درباره یک موقعیت فرضی در آینده تصمیم میگیریم، نه موقعیت واقعی که قرار است با آن مواجه شویم.
این نکته ما را به یک بینش مهم میرساند: شاید مشکل اصلی در تکرار اشتباهات، نه در ناتوانی ما در درس گرفتن از گذشته، بلکه در ناتوانی ما در پیشبینی دقیق شرایط آینده نهفته باشد. ما معمولاً در شرایط آرام و متعادل تصمیم میگیریم که دیگر فلان اشتباه را تکرار نکنیم، اما نمیتوانیم به درستی پیشبینی کنیم که در شرایط پرفشار آینده چه احساسی خواهیم داشت و چگونه عمل خواهیم کرد.
نکته قابل تأمل دیگر این است که ما معمولاً اشتباهات را به صورت مجزا و منفک از هم میبینیم، در حالی که اغلب آنها بخشی از یک الگوی بزرگتر هستند. برای مثال، وقتی مدام دوستانی را انتخاب میکنیم که ویژگیهای مشابهی دارند، شاید مشکل اصلی نه در انتخاب دوستان، بلکه در الگوی عمیقتری از نیازها و باورهای ما نهفته باشد. در این موارد، تلاش برای خودداری از انجام اشتباهات جزئی معمولا به نتیجه نمیرسد، چون باورها و ارزشهای اشتباهی داریم که در نهایت باعث تکرار آن اشتباهات میشوند.
اما شاید مهمترین نکتهای که باید به آن توجه کنیم این است که “درس گرفتن” یک پروسه خطی نیست. ما معمولاً فکر میکنیم که درس گرفتن یعنی یک بار فهمیدن اشتباه و دیگر تکرار نکردن آن. اما واقعیت این است که درس گرفتن بیشتر شبیه یک مارپیچ است: ما ممکن است بارها به نقاط مشابهی برگردیم، اما هر بار در سطحی بالاتر از آگاهی و درک.
در این حالت شاید به واسطه آگاهی جدید تصور کنیم که این بار میتوانیم همان کار قبلی را بدون مواجهه با تبعات نامطلوب انجام دهیم, شاید هم آگاهیمان به حدی برسد که به طور مطلق انجام آن کار را نامطلوب قلمداد کنیم. در هر حال، رسیدن به این جمعبندی زمانبر است و ذهن با چند تجربه معدود به سختی اقناع میشود.
با توجه به این پیچیدگیها مناسب است جای تمرکز بر “درس گرفتن” در معنای سنتی آن، به دنبال “یادگیری عمیق و موثر” باشیم. یادگیری عمیق یعنی درک الگوهای اساسی رفتار خود، شناخت عمیقتر نیازها و انگیزههایمان، و پذیرش این واقعیت که تغییر، به تدریج اتفاق میافتد. با این رویکرد، جای این که تکرار اشتباهات را ناشی از ضعف و بیارادگی خود تصور کنیم، تلاش خواهیم کرد که سریعتر و عمیقتر اشتباهات واقعی خود را شناسایی کنیم و راهکارهای بهتری برای مدیریت آنها بیابیم.
در گذر زمان، تلاش میکنم روایتگر تولید باشم؛ قلمم را با ناگفتهها آشنا کردهام تا شاید بتوانم از دل صنعت، داستانهای کمتر شنیده شده را بازگو کنم. اینجا میلاد اسمعیلی، در تلاش برای روایت لحظههای پیوند صنعت و انسان.