شما در حال خواندن سیویکمین یادداشت (تندی میکنم، آرام میگیری) از مجموعهی نبض تولید هستید.
در سکوت ژرف میان ما، کلمات رنگ میبازند. تو با خاموشیات سخن میگویی و من در این زبان بیزبانی، رازهای ناگفته را میخوانم.
گاه که طوفان حوادث، آرامش را از من میرباید، تو در همان هیاهو، سکونی عمیق هدیه میکنی. تندی میکنم، آرام میگیری؛ آرام میگیرم، غوغا میکنی. شگفتا که چگونه در اوج تلاطم، دریای دلم را به آرامش میخوانی.
در کوچهباغ آرزوها، گاه دستم به شاخههای بلند نمیرسد و دلشکسته میشوم؛ اما تو در همان نرسیدن، باغی دیگر پیش رویم میگشایی که میوههایش از خواستههای من شیرینتر است.
به تو که پناه میآورم، دلم قرص میشود. تو خطخطیهای زندگیام را به تصویری زیبا بدل میکنی و از زخمهایم، پنجرهای به سوی روشنایی میسازی.
در این میان، حتی آن گاه که در غفلت روزگار از تو دور میشوم، صدای گامهایت را میشنوم که پیش از فریادم به یاری میآیی.
در گذر زمان، تلاش میکنم روایتگر تولید باشم؛ قلمم را با ناگفتهها آشنا کردهام تا شاید بتوانم از دل صنعت، داستانهای کمتر شنیده شده را بازگو کنم. اینجا میلاد اسمعیلی، در تلاش برای روایت لحظههای پیوند صنعت و انسان.