شما در حال خواندن درس شخصیت چیست، چه انواعی دارد و چگونه بر تصمیمها تأثیر میگذارد؟ از مجموعه روانشناسی تصمیمگیری هستید.
تصور کنید در یک موقعیت گروهی قرار گرفتهاید که اعضای گروه باید درباره انجام پروژهای مهم تصمیمگیری کنند. با این که شاید همه اعضا از لحاظ دانش، تجربه، هوشمندی و خلاقیت مشابه باشند، یکی از افراد بلافاصله رهبری گروه را به عهده گرفته و با انرژی بالا نقطهنظرات خود را مطرح میکند، در حالی که فرد دیگری از همان ابتدا ترجیح میدهد بیشتر شنونده باشد، در نهایت تنها در موارد ضروری اظهارنظر کرده و از بحثهای جدلی فاصله بگیرد. همزمان، شاید شخص سوم وقت خود را صرف تحلیل دقیق دادهها و جزئیات کند و تنها پس از رسیدن به یک ارزیابی منطقی از شرایط، پیشنهاد خود را بیان کند. این تفاوت آشکار در شیوه تعامل، تصمیمگیری و واکنش به شرایط تا حد زیادی از شخصیت افراد سرچشمه میگیرد.
شخصیت، به عنوان یکی از مهمترین جنبههای روانشناختی انسان، تأثیرات گستردهای بر رفتارها و انتخابهای ما دارد. پژوهشها نشان دادهاند که ویژگیهای شخصیتی همچون برونگرایی، روانرنجوری و وظیفهشناسی میتوانند به طور مستقیم بر نحوه تصمیمگیری افراد در شرایط مختلف اثر بگذارند. برای مثال، افراد برونگرا معمولاً در تصمیمگیریهایی که به تعاملات اجتماعی و مقابله با چالشهای گروهی نیاز دارد عملکرد بهتری دارند و از مشارکت جمعی استقبال میکنند. در مقابل، کسانی که دارای درجات بالایی از روانرنجوری هستند ممکن است در موقعیتهایی که عدم قطعیت و خطر وجود دارد، بیشتر به انتخابهای محافظهکارانه و ایمن تمایل نشان دهند.
در این درس، به کاوش عمیقتر مفهوم شخصیت و تأثیر آن بر شیوه تصمیمگیری میپردازیم. هدف این است که با شناخت دقیقتر الگوهای شخصیتی، نه تنها درک بهتری از علت رفتارها و تصمیمهای خود و دیگران به دست آوریم، بلکه بتوانیم با مدیریت هوشمندانه این الگوها، تصمیمهای هوشمندانهتری اتخاذ کنیم.
شخصیت چیست؟
شخصیت مجموعهای منسجم از الگوهای نسبتاً پایدار رفتاری، شناختی و هیجانی است که در شیوههای تعامل فرد با محیط پیرامون موثرند. این مجموعه ویژگیها، نه تنها چارچوب کلی رفتار فرد را مشخص میکنند، بلکه در درک موقعیتهای مختلف، تصمیمگیریها و واکنشهای عاطفی نیز نقشی بنیادین دارند. اما الگوهای رفتاری، شناختی و هیجانی چه هستند؟
الگوهای رفتاری به مجموعه اعمال و واکنشهای قابل مشاهدهای اشاره دارند که به طور مکرر در موقعیتهای مختلف از خود نشان میدهیم. برای مثال، فردی ممکن است گرایش پایداری به رهبری و ابتکار عمل در مواجهه با چالشهای جدید داشته باشد و همواره پیشقدم شود، در حالی که دیگری ممکن است به طور معمول، برخوردی محتاطانهتر یا حتی اجتنابی از موقعیتهای مبهم یا رقابتی از خود بروز دهد. این الگوهای پایدار رفتاری، مانند تمایل به ریسکپذیری یا احتیاط، یا گرایش به فعالیتهای اجتماعی یا فردی، بخشی اساسی از هویت شخصیتی ما هستند.
الگوهای شناختی به شیوههای معمول در پردازش اطلاعات، تفکر، تفسیر رویدادها و شکلدهی باورها اشاره دارند. برای مثال هنگامی که افراد با چالشی در محیط حرفهای خود مواجه میشوند، تفاوت در الگوهای شناختی آنها آشکار میشود. برخی ممکن است به طور خودکار این چالش را فرصتی برای یادگیری و اثبات تواناییهای خود تلقی کنند، اما دیگران با همان شرایط ممکن است آن موقعیت را به عنوان یک تهدید قریبالوقوع برای امنیت شغلی یا نشانهای از بیکفایتی خود تفسیر کنند.
بعد سوم و حیاتی شخصیت شامل الگوهای هیجانی است. این الگوها به شیوه معمول در تجربه کردن طیف وسیعی از عواطف و احساسات، شدت این تجارب، نحوه تنظیم و مدیریت آنها، و چگونگی بروز بیرونیشان مربوط میشود. در تعاملات روزمره، این تفاوتها به خوبی نمایان هستند. برخی افراد به طور طبیعی هیجانات خود را با شدت و سهولت بیشتری تجربه و بیان میکنند؛ به گونهای که مثلاً در مواجهه با یک رویداد شاد یا غمانگیز، واکنشهای عاطفی آنها به سرعت و به وضوح قابل مشاهده است. در مقابل، افرادی هستند که حتی هنگام تجربه هیجانات قوی، در بروز بیرونی آنها خویشتندارتر و کنترلشدهتر عمل میکنند و ممکن است آرام به نظر برسند.
علاوه بر ابعاد رفتاری، شناختی و هیجانی شخصیت، مهم است مهمترین ویژگیهای شخصیت را بشناسیم.
یکی از مهمترین ویژگیهای شخصیت منحصر به فرد بودن آن است. شخصیت باعث میشود هر یک از ما، حتی در مواجهه با موقعیتهای یکسان، واکنشها، تفاسیر و احساسات متفاوتی از خود بروز دهیم. در حالی که ممکن است افراد زیادی دارای یک «مدل ذهنی» مشابه در مورد یک موضوع خاص (مثلاً کارایی یک سیستم) باشند، یا از «سبک تفکر» تحلیلی مشابهی بهره ببرند، ترکیب کلی ویژگیها، انگیزهها، ترسها، ارزشها و تجارب هیجانی که شخصیت کلی یک فرد را میسازد، برای هر انسان منحصر به فرد است. در واقع شخصیت، امضای روانشناختی ماست.
پایداری نسبی در طول زمان و در موقعیتهای مختلف، یکی دیگر از ارکان تعریف شخصیت است. البته منظور این نیست که شخصیت هرگز تغییر نمیکند؛ بلکه رشد، تجارب زندگی و حتی مداخلات درمانی میتوانند منجر به تغییراتی در شخصیت شوند. اما به طور کلی، الگوهای اصلی شخصیت فرد در بزرگسالی از ثبات قابل توجهی برخوردارند. این پایداری، شخصیت را از حالات خلقی زودگذر (مانند شادی یا غم موقتی) یا واکنشهای لحظهای متمایز میکند. شما ممکن است امروز به دلیل یک خبر خوب، خوشحال (حالت خلقی) باشید، اما اگر به طور کلی فردی خوشبین و مثبتاندیش باشید (بخشی از شخصیت)، این ویژگی احتمالاً در بلندمدت و در شرایط گوناگون، خود را نشان خواهد داد.
ویژگی مهم دیگر شخصیت، سازمانیافتگی درونی آن است. شخصیت یک ساختار درونی و سازمانیافته است. ویژگیهای شخصیتی (مانند برونگرایی، وظیفهشناسی، یا گشودگی به تجربه) صرفاً فهرستی پراکنده از صفات نیستند، بلکه به شکلی پویا با یکدیگر در تعاملاند و یک کل منسجم را تشکیل میدهند. این سازمانیافتگی درونی است که به رفتار فرد در موقعیتهای مختلف، نوعی انسجام و قابلیت پیشبینی (هرچند نه مطلق) میبخشد. برای درک بهتر این موضوع، میتوان به این نکته توجه کرد که وقتی با فردی آشنا هستیم، معمولاً میتوانیم تا حدودی پیشبینی کنیم که او در یک موقعیت خاص چگونه واکنش نشان خواهد داد، زیرا الگوهای شخصیتی او را میشناسیم.
تفاوت شخصیت با مدل ذهنی، سبک تفکر و مزاج
مدل ذهنی معمولاً به بازنماییهای درونی ما از چگونگی کارکرد جهان یا یک سیستم خاص اشاره دارد. این مدلها باورها، پیشفرضها و دانش ما را درباره یک حوزه مشخص در بر میگیرند و بر نحوه تفسیر اطلاعات و تصمیمگیری ما در آن حوزه تأثیر میگذارند. مدل ذهنی بخشی از مؤلفه شناختی شخصیت است، اما تمام آن نیست. شخصیت بسیار گستردهتر است و شامل الگوهای هیجانی (نحوه تجربه و ابراز احساسات) و الگوهای رفتاری (گرایشهای عملی) نیز میشود. فردی با شخصیت مضطرب ممکن است مدل ذهنیای داشته باشد که جهان را مکانی خطرناک میبیند، اما شخصیت مضطرب او شامل واکنشهای فیزیولوژیک خاص، احساسات منفی مکرر و رفتارهای اجتنابی نیز میشود که فراتر از صرف یک مدل ذهنی است.
سبک تفکر نیز به شیوههای ترجیحی فرد برای پردازش اطلاعات و حل مسئله اشاره دارد (مثلاً تفکر تحلیلی در مقابل تفکر شهودی، یا تفکر کلنگر در مقابل تفکر جزءنگر). سبک تفکر نیز عمدتاً به مؤلفه شناختی شخصیت مربوط میشود و یکی از وجوه آن را توصیف میکند. دو نفر ممکن است سبک تفکر تحلیلی مشابهی داشته باشند، اما یکی بسیار برونگرا، ریسکپذیر و خوشبین باشد (ویژگیهای شخصیتی) و دیگری درونگرا، محتاط و بدبین. بنابراین، سبک تفکر تنها بخشی از تصویر بزرگتر شخصیت است.
مفهوم دیگری که گاه با شخصیت اشتباه گرفته میشود، مزاج (Temperament) است. مزاج به تفاوتهای فردی در واکنشپذیری هیجانی و خودتنظیمی اشاره دارد که از همان اوایل زندگی قابل مشاهده است و پایههای زیستی و ژنتیکی قویتری دارد (مانند سطح فعالیت، ترس ذاتی از موارد جدید، یا سهولت آرام شدن نوزاد). مزاج را میتوان ماده خام یا زیربنای زیستی شخصیت دانست که در تعامل با محیط و تجارب زندگی، به تدریج به شخصیت پیچیدهتر بزرگسالی تبدیل میشود.
دیدگاههای تاریخی و نظریههای کلاسیک شخصیت
کاوش در شخصیت انسان اتفاق جدیدی نیست و از دیرباز در تاریخ اندیشه بشری جریان داشته است. مفهوم شخصیت به معنای امروزی آن، حاصل قرنها اندیشهورزی و پژوهش است. پیش از پیدایش روانشناسی به عنوان علمی مستقل در اواخر قرن نوزدهم، فلاسفه، پزشکان و اندیشمندان تلاش کردهاند تا پرده از راز تفاوتهای فردی و الگوهای پایدار رفتار انسان بردارند.
شاید بتوان گفت نخستین کوشش نظاممند در این حوزه، به حدود ۲۴۰۰ سال قبل و نظریه اخلاط چهارگانه بقراط در یونان باستان بازمیگردد. بقراط، پزشک یونانی معروف به پدر علم پزشکی، در قرن پنجم پیش از میلاد نظریه اخلاط چهارگانه را مطرح کرد. او معتقد بود شخصیت افراد از تعادل یا عدم تعادل مایعات حیاتی بدن (خون، بلغم، صفرای زرد و صفرای سیاه یا سودا) شکل میگیرد.
بر این اساس، بقراط چهار مزاج یا تیپ شخصیتی را شناسایی کرد: دموی (خونمزاج، برونگرا و خوشبین)، بلغمی (آرام و بیتفاوت)، صفراوی (تندخو و پرانرژی) و سوداوی (غمگین و متفکر). این نظریه تا قرنها پس از بقراط، بهویژه در دوران جالینوس رومی (قرن دوم میلادی) و پزشکان مسلمان مانند ابنسینا (قرن دهم و یازدهم میلادی)، مبنای درک شخصیت و حتی تشخیص بیماریها بود.
این نگاه به شخصیت انسان چند اصل مهم را بنیان گذاشت: نخست اینکه تفاوتهای فردی در شخصیت ریشه زیستی دارند. دوم اینکه این تفاوتها قابل طبقهبندی هستند و سوم اینکه شخصیت با سلامت جسمی و روانی ارتباط دارد. این اصول در نظریههای مدرن شخصیت نیز به اشکال مختلف بازتاب یافتهاند.
در قرون وسطی و رنسانس، مفهوم شخصیت عمدتاً با دیدگاههای مذهبی و اخلاقی آمیخته بود. اما با آغاز عصر روشنگری در اروپا (قرن هفدهم و هجدهم)، فلاسفهای چون لاک و هیوم شروع به کاوش در ماهیت ذهن، هویت شخصی و منشأ تفاوتهای فردی کردند. لاک با طرح ایده لوح سفید (Tabula Rasa) استدلال میکرد که ذهن انسان در بدو تولد خالی است و شخصیت از طریق تجربه و تربیت شکل میگیرد. این دیدگاه، که اهمیت محیط و یادگیری را برجسته میکرد، بعدها در نظریههای رفتارگرایی توسعه یافت.
با ظهور روانشناسی علمی در اواخر قرن نوزدهم و ابتدای قرن بیستم، مطالعه شخصیت وارد مرحله جدیدی شد. زیگموند فروید با ارائه نظریه روانکاوی، دیدگاه تازهای نسبت به ذهن انسان مطرح کرد. نقطه عطف کار او این بود که شخصیت را حاصل نیروهای روانی پیچیدهای میدانست که اغلب خارج از آگاهی هشیار عمل میکنند. او معتقد بود بخش اعظم ذهن – ناهشیار – پنهان است و شامل امیال، ترسها و خاطرات سرکوبشدهای است که تأثیر عمیقی بر شخصیت و رفتار میگذارند.
فروید ساختار شخصیت را متشکل از سه بخش نهاد (Id)، خود (Ego) و فراخود (Superego) میدانست که با یکدیگر در تعامل و گاه تعارض هستند. «نهاد»، قدیمیترین بخش شخصیت، نماینده غرایز و امیال اولیه مانند گرسنگی، تشنگی و میل جنسی است که بر اساس اصل لذت عمل میکند و خواهان ارضای فوری است. «فراخود» که در اثر درونیسازی ارزشهای والدین و جامعه شکل میگیرد، نماینده وجدان و ایدهآلهای اخلاقی است و نقش تنظیمکننده اخلاقی دارد. «خود» که در تماس با واقعیت خارجی رشد میکند، بخش واقعبین و میانجی شخصیت است که میان خواستههای نهاد، محدودیتهای فراخود و واقعیتهای دنیای بیرون تعادل برقرار میکند.
از دیدگاه فروید، تعارض بین این سه بخش شخصیت، همراه با تجارب دوران کودکی، بهویژه در مراحل رشد روانی-جنسی، الگوهای شخصیتی ماندگاری را شکل میدهند. او معتقد بود تعارضات حلنشده در این مراحل، به تثبیت در شخصیت میانجامند که میتوانند تا بزرگسالی ادامه یابند و در قالب ویژگیهای شخصیتی مشخصی مانند وسواس، خساست، یا لجبازی ظاهر شوند.
این نگاه فروید به شخصیت، با تأکید بر نقش تعارضهای ناهشیار، تجارب دوران کودکی و سائقهای جنسی و پرخاشگری، تحولی شگرف در درک ما از انسان ایجاد کرد. اگرچه بسیاری از جزئیات نظریه او امروزه مورد انتقاد است، اما اصل وجود فرایندهای ناهشیار و تأثیر تجارب اولیه زندگی بر شخصیت، در علم روانشناسی جایگاه مستحکمی دارند.
پس از این تحول اساسی، شاگردان و همکاران فروید، مسیرهای جدیدی را در نظریهپردازی دنبال کردند که به روانپویشی نو (Neo-Psychoanalytic) معروف شدند. کارل یونگ که زمانی از نزدیکترین همکاران فروید بود، با توسعه مفهوم ناهشیار جمعی افق تازهای گشود. برخلاف فروید که ناهشیار را مخزن امیال و خاطرات سرکوبشده شخصی میدانست، یونگ معتقد بود لایه عمیقتری از ناهشیار وجود دارد که میراث روانشناختی مشترک بشریت است؛ مجموعهای از تجارب و نمادهای موروثی که خود را در قالب کهنالگوها (Archetypes) مانند مادر، قهرمان، پیر خردمند و سایه (جنبههای تاریک شخصیت) نشان میدهند.
یونگ همچنین معتقد بود شخصیت انسان از طریق فرایند فردیتیابی (Individuation) شکل میگیرد؛ سفری به سوی یکپارچگی و تعادل روانی که طی آن، فرد با جنبههای مختلف ناهشیار خود، از جمله آنیما (جنبه زنانه در مرد) و آنیموس (جنبه مردانه در زن)، آشنا میشود و آنها را در خودآگاهی ادغام میکند. او اصطلاحات برونگرایی و درونگرایی را نیز برای توصیف جهتگیری اصلی انرژی روانی فرد (به سمت دنیای بیرون یا جهان درون) وضع کرد؛ مفاهیمی که بعدها الهامبخش آزمونهای شخصیتسنجی مانند MBTI (شاخص مایرز-بریگز) شدند که امروزه در محیطهای کاری و مشاوره مسیر شغلی کاربرد گستردهای دارند.
آلفرد آدلر، دیگر روانپویشیگر برجسته، با نظریه روانشناسی فردنگر مسیری متفاوت را دنبال کرد. برخلاف تمرکز فروید بر غرایز جنسی و پرخاشگری، آدلر بر انگیزههای اجتماعی تأکید داشت. در نظریه او، “عقده حقارت” (احساس ناکافی بودن که ریشه در ناتوانیهای واقعی یا تصوری دوران کودکی دارد) و تلاش برای جبران آن یا جستجوی برتری، انگیزههای اصلی شکلدهنده شخصیت هستند.
آدلر توضیح میداد که هر کودکی به دلیل وابستگی طبیعی، درجاتی از احساس حقارت را تجربه میکند و شخصیت در پاسخ به این احساس شکل میگیرد. این تلاش برای غلبه بر حقارت، میتواند به شیوههای سالم (جبران) یا ناسالم (جبران افراطی) صورت گیرد. مثلاً، کودکی با مشکل بینایی ممکن است در جبران سالم، به نوازندهای چیرهدست تبدیل شود، یا در جبران افراطی، رفتارهای سلطهگرانه را برای پنهان کردن ضعفهایش در پیش گیرد.
آدلر همچنین بر علاقه اجتماعی (توانایی همکاری با دیگران و سهیم شدن در رفاه جامعه) به عنوان معیار اصلی سلامت روان تأکید میکرد و اهمیت ویژهای برای محیط خانوادگی و ترتیب تولد در شکلگیری شخصیت قائل بود. برای مثال، معتقد بود فرزندان اول اغلب مسئولیتپذیر و محافظهکار، فرزندان میانی رقابتجو، و فرزندان آخر وابسته و اجتماعی هستند. این مفاهیم امروزه در مشاورههای خانواده و فرزندپروری کاربرد دارند.
همزمان و در واکنش به آنچه برخی آن را دیدگاه جبرگرایانه و تاحدی بدبینانه روانکاوی میدانستند، و نیز در مقابل رفتارگرایی که فقط بر رفتارهای قابل مشاهده تمرکز داشت، در دهه ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ رویکرد انسانگرا ظهور کرد. این جنبش که “نیروی سوم” در روانشناسی نامیده میشد، بر ظرفیتهای انسان برای رشد مثبت و خلاقیت تأکید داشت.
کارل راجرز از پیشگامان این جنبش، مفهوم خود (Self) را در مرکز نظریه شخصیت خود قرار داد. از دیدگاه او، هسته مرکزی شخصیت، “خودانگاره” یا تصویری است که فرد از خودش دارد. راجرز معتقد بود که شخصیت سالم زمانی شکل میگیرد که بین “خود واقعی” (آنچه واقعاً هستیم) و “خود آرمانی” (آنچه میخواهیم باشیم) هماهنگی وجود داشته باشد. فاصله زیاد بین این دو، منجر به تعارض درونی و اضطراب میشود.
راجرز برخلاف نظریهپردازان روانپویشی، بر نقش وجه مثبت نامشروط (Unconditional positive regard)، یعنی پذیرش بیقید و شرط از سوی دیگران مهم، بهویژه والدین، در شکلگیری شخصیت سالم تأکید میکرد. به اعتقاد او، کودکانی که بدون شرط و شروط خاصی مورد پذیرش و محبت قرار میگیرند، خودانگارهای مثبت و منعطف پرورش میدهند و قادر به تحقق “گرایش به خودشکوفایی” (تمایل ذاتی به تحقق تواناییهای بالقوه) خود هستند. در مقابل، کودکانی که فقط به شرط رفتارهای خاص مورد تأیید قرار میگیرند، میآموزند بخشهایی از “خود واقعی” را سرکوب کنند تا محبت دیگران را از دست ندهند، که این به ناهماهنگی در شخصیت میانجامد.
این نگاه راجرز به شخصیت، که بر خودآگاهی، پذیرش خود و رشد فردی تأکید دارد، پایهگذار رویکرد درمان متمرکز بر مراجع شد که تأثیر عمیقی بر شیوههای مشاوره و رواندرمانی گذاشت و هنوز هم در حوزههای مختلف، از مشاوره شغلی تا آموزش مدیریت، کاربرد دارد.
از سوی دیگر، در نیمه اول قرن بیستم، رفتارگرایان با رویکردی متفاوت به مطالعه شخصیت پرداختند. آنها به جای تمرکز بر ساختارهای درونی ذهن که مستقیماً قابل مشاهده نیستند، بر رفتارهای عینی و قابل اندازهگیری تأکید داشتند. جان واتسون پیشگام رفتارگرایی، معتقد بود شخصیت مجموعهای از عادات رفتاری است که از طریق شرطیسازی کلاسیک (مانند آزمایش معروف کودک آلبرت که طی آن واتسون توانست ترس از موش سفید را در یک کودک ایجاد کند) آموخته میشوند.
بی. اف. اسکینر با توسعه مفهوم شرطیسازی عامل، این دیدگاه را گسترش داد. او معتقد بود شخصیت نه یک ساختار درونی، بلکه مجموعهای از الگوهای رفتاری است که از طریق تقویت (پاداش و تنبیه) شکل میگیرند. مثلاً، کودکی که هر بار با گریهکردن به خواستهاش میرسد، احتمالاً این الگوی رفتاری را در خود تقویت میکند و ممکن است به فردی تبدیل شود که در بزرگسالی هم برای رسیدن به اهدافش به رفتارهای مشابه متوسل میشود.
رفتارگرایان بر این باور بودند که رفتارها، و در نتیجه آنچه ما شخصیت مینامیم، عمدتاً توسط پیامدهایشان شکل میگیرند: رفتارهایی که به نتایج مثبت میانجامند افزایش مییابند، و رفتارهایی که به نتایج منفی میانجامند کاهش مییابند. اگرچه این دیدگاه در توضیح جنبههای شناختی و هیجانی شخصیت با محدودیتهایی مواجه بود، اما نقش مهم محیط و یادگیری در شکلدهی شخصیت را برجسته کرد و اصول آن در حوزههایی مانند تعلیم و تربیت، مدیریت رفتار و رواندرمانی رفتاری کاربرد وسیعی یافت.
در دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰، با انقلاب شناختی در روانشناسی، نظریهپردازان یادگیری اجتماعی-شناختی مانند آلبرت بندورا با وارد کردن عوامل شناختی، رویکرد رفتارگرایی را گسترش دادند. بندورا با مطالعات خود نشان داد که یادگیری لزوماً از طریق تجربه مستقیم رخ نمیدهد، بلکه میتواند از طریق مشاهده رفتار دیگران و پیامدهای آن (یادگیری مشاهدهای یا الگوبرداری) نیز صورت گیرد. آزمایش معروف “عروسک بوبو” او نشان داد که کودکان با مشاهده رفتار پرخاشگرانه بزرگسالان نسبت به یک عروسک، همان رفتارها را تقلید میکنند.
بندورا همچنین مفهوم خودکارآمدی (باور فرد به توانایی خود برای انجام موفقیتآمیز کارها) را به عنوان یکی از عناصر کلیدی شخصیت معرفی کرد. از نظر او، افرادی که خودکارآمدی بالایی دارند، چالشها را با اعتماد به نفس بیشتری میپذیرند، در مواجهه با شکست پشتکار بیشتری نشان میدهند و سطح استرس پایینتری را تجربه میکنند. این مفهوم، امروزه در حوزههای مختلف از روانشناسی تحصیلی تا مدیریت عملکرد و انگیزش کاربرد فراوانی دارد.
بندورا همچنین مفهوم جبرگرایی متقابل را مطرح کرد که بر اساس آن، شخصیت، رفتار و محیط در تعاملی پویا و دوسویه یکدیگر را تحت تأثیر قرار میدهند. به عبارت دیگر، ما نه تنها تحت تأثیر محیط خود هستیم، بلکه با رفتارهایمان، آن محیط را نیز تغییر میدهیم. این دیدگاه، تصویری پیچیدهتر و واقعبینانهتر از شکلگیری شخصیت ارائه میکند که در آن هم عوامل فردی (شناخت، انگیزه، شخصیت) و هم عوامل محیطی نقش دارند.
این میراث فکری متنوع از دیدگاههای روانپویشی، انسانگرایی، رفتارگرایی و شناختی-اجتماعی، هر یک با تمرکز بر ابعاد مختلفی از وجود انسان، زمینهای را فراهم آورد که نظریههای معاصر شخصیت، از جمله مدل پنج عاملی، بر پایه آن بنا شدهاند. در واقع، میتوان گفت هر یک از این نظریهها، بخشی از پازل پیچیده شخصیت انسان را توضیح میدهند: روانکاوی بر نقش ناهشیار و تعارضهای درونی تأکید دارد، انسانگرایی بر ظرفیت رشد و خودشکوفایی، رفتارگرایی بر نقش محیط و یادگیری، و نظریههای شناختی-اجتماعی بر تعامل فرد و محیط.
فرایند شکلگیری شخصیت
حال که با تعریف شخصیت و مؤلفههای اصلی آن آشنا شدیم، این پرسش مهم مطرح میشود که این الگوهای پیچیده رفتاری، شناختی و هیجانی چگونه و در چه بازه زمانی شکل میگیرند؟ «شکلگیری شخصیت» فرایندی تدریجی، پویا و چندلایه است که طی آن، ویژگیهای منحصر به فرد هر انسان پدیدار شده، تکامل یافته و به تدریج به پایداری نسبی میرسند. این فرایند پیچیده حاصل رقص ظریف و مداوم میان عوامل زیستی-ژنتیکی با محیط و تجارب منحصر به فردی است که هر یک از ما در طول زندگی با آن مواجه میشویم.
ریشههای شخصیت را میتوان در نخستین روزهای زندگی و حتی پیش از تولد جستجو کرد. پژوهشهای مهمی چون مطالعات دوقلوهای همسان که توسط بوچارد و همکارانش (۱۹۹۰) انجام شده، نشان دادهاند که برخی جنبههای بنیادین شخصیت، حتی در دوقلوهایی که پس از تولد جدا از هم پرورش یافتهاند، شباهتهای قابل توجهی دارند. آنچه در این دوره اولیه مشاهده میشود و پایههای زیستی قویتری دارد، در واقع مزاج است.
تحقیقات توماس و چس (۱۹۷۷)، از پیشگامان مطالعات مزاج، نشان داد که نوزادان از همان بدو تولد الگوهای واکنشی متمایزی دارند. برخی نوزادان به طور طبیعی پرانرژی، زودرنج و حساس به تغییرات محیطی هستند، در حالی که برخی دیگر آرام، انعطافپذیر و به راحتی با شرایط جدید سازگار میشوند. آنها این تفاوتهای مزاجی را در گروههایی مانند کودک آسان، کودک دشوار و کودک کندگرم طبقهبندی کردند. جروم کاگان نیز در مطالعات طولی خود نشان داد که خصوصیاتی مانند بازداری رفتاری (تمایل به کنارهگیری در مواجهه با موقعیتهای جدید) از نوزادی قابل مشاهده است و تا بزرگسالی میتواند تداوم یابد. این تفاوتهای مزاجی اولیه، به مثابه دانههایی هستند که در خاک حاصلخیز تعاملات انسانی و تجارب محیطی کاشته میشوند و به مرور زمان به درخت تنومند شخصیت تبدیل میشوند.
با ورود به دوران نوپایی و کودکی اولیه، این هستههای مزاجی در تعامل دائمی با محیط، بهویژه با مراقبان اصلی، شروع به تحول و پیچیدهتر شدن میکنند. در این مرحله، نظریه دلبستگی جان بالبی (۱۹۶۹) و تحقیقات مری اینسورث (۱۹۷۸) اهمیت کلیدی مییابند. آنها نشان دادند که کیفیت پیوندهای عاطفی اولیه کودک با مراقبان اصلی (معمولاً والدین)، الگوهای ذهنی عمیقی از روابط انسانی را شکل میدهد که میتواند تا بزرگسالی تداوم یابد. کودکی که دلبستگی ایمن را تجربه میکند، اعتماد به نفس بیشتری برای کاوش دنیا پیدا میکند و احتمالاً الگوهای شخصیتی متفاوتی نسبت به کودکی با دلبستگی ناایمن توسعه میدهد.
با گسترش دامنه تعاملات اجتماعی کودک و ورود به محیطهایی مانند مهدکودک و مدرسه، لایههای جدیدی به شخصیت در حال شکلگیری او افزوده میشود. دیانا بامریند (۱۹۹۱) در پژوهشهای خود نشان داد که سبکهای فرزندپروری (قاطع، مستبدانه، سهلگیرانه و بیتوجه) تأثیر عمیقی بر شکلگیری صفات شخصیتی کودکان دارند. کودکانی که در محیطهای قاطع اما گرم پرورش مییابند، معمولاً خودکنترلی، مسئولیتپذیری و عزت نفس بالاتری نشان میدهند. همچنین، آلبرت بندورا (۱۹۷۷) در نظریه یادگیری اجتماعی خود نشان داد که کودکان بسیاری از الگوهای رفتاری و ارزشی خود را از طریق مشاهده و الگوبرداری از افراد مهم زندگیشان (والدین، معلمان، همسالان) کسب میکنند. این یادگیریهای اجتماعی بهتدریج درونی شده و به بخشی از ساختار شخصیت تبدیل میشوند.
دوران نوجوانی مرحلهای بحرانی و تعیینکننده در شکلگیری شخصیت به شمار میرود. اریک اریکسون (۱۹۶۸) در نظریه روانی-اجتماعی خود، این دوره را مرحله هویت در برابر سردرگمی نقش نامید. در این دوره، نوجوان با سؤالات بنیادینی مانند «من کیستم؟»، «چه میخواهم بشوم؟» و «به چه چیزهایی اعتقاد دارم؟» مواجه میشود. تغییرات زیستی ناشی از بلوغ، ظهور تواناییهای شناختی جدید مانند تفکر انتزاعی (پیاژه، ۱۹۷۲) و گسترش دامنه روابط اجتماعی، همگی زمینهساز تحولی عظیم در ساختار شخصیت هستند. نوجوان در این دوره به طور فعالانهتری نظام ارزشی، باورها و هویت فردی خود را شکل میدهد و الگوهای رفتاری متمایزتری را به نمایش میگذارد.
جیمز مارسیا (۱۹۸۰) با گسترش نظریه اریکسون، چهار وضعیت هویتی را در نوجوانان شناسایی کرد: هویت موفق (تعهد پس از کاوشگری)، تعلیق (در حال کاوشگری، بدون تعهد)، زودرس (تعهد بدون کاوشگری) و سردرگم (بدون کاوشگری و تعهد). این وضعیتهای هویتی میتوانند بر مسیر تحول شخصیت در سالهای آتی تأثیر بگذارند. نوجوانی که به هویت موفق دست مییابد، احتمالاً الگوهای شخصیتی منسجمتر و انعطافپذیرتری در بزرگسالی خواهد داشت.
با ورود به دوران جوانی و بزرگسالی اولیه، شاهد تثبیت تدریجی الگوهای شخصیتی هستیم. پژوهشهای طولی گستردهای که توسط رابرتس و دلوکیو (۲۰۰۰) انجام شده، نشان میدهند که ثبات صفات شخصیتی با افزایش سن بیشتر میشود و در اوایل دهه ۳۰ زندگی به سطح قابل توجهی میرسد. به عنوان مثال، ضریب ثبات برای صفات شخصیتی بین سنین ۱۸ تا ۲۲ سالگی حدود ۰٫۵۴ است، اما این ضریب برای سنین ۳۰ تا ۵۰ سالگی به حدود ۰٫۷۴ افزایش مییابد. این یافتهها به این معناست که الگوهای اصلی شخصیت ما تا اوایل بزرگسالی به یک ساختار هستهای نسبتاً پایدار تبدیل میشوند.
منظور از پایداری نسبی این است که جایگاه فرد در مقایسه با همسالانش در صفات مختلف شخصیتی (مانند میزان برونگرایی یا وظیفهشناسی) تمایل به ثابت ماندن دارد. این همان چیزی است که روانشناسان آن را پایداری رتبهای (Rank-order stability) مینامند. برای توضیح بهتر، تصور کنید فردی در ۲۰ سالگی نسبت به همسالانش برونگراتر است؛ طبق این اصل، احتمال زیادی وجود دارد که همین فرد در ۴۰ سالگی نیز نسبت به گروه همسالانش همچنان برونگراتر باشد، هرچند ممکن است سطح مطلق برونگرایی او تغییر کرده باشد.
با این حال، بر خلاف باور سنتی که شخصیت پس از ۳۰ سالگی سنگ میشود، پژوهشهای جدیدتر نشان دادهاند که تغییرات معناداری در میانگین سطح صفات شخصیتی در طول بزرگسالی رخ میدهد. مطالعات طولی بلندمدت مانند پژوهشهای سوتو و جان (۲۰۱۲) نشان دادهاند که با افزایش سن، معمولاً افراد توافقپذیرتر، وظیفهشناستر و از نظر هیجانی پایدارتر میشوند. این پدیده که اصل بلوغ (Maturity principle) نامیده میشود، حاکی از آن است که بیشتر افراد با افزایش سن به سمت سازگاری روانی-اجتماعی بیشتر حرکت میکنند.
عوامل متعددی میتوانند این تغییرات شخصیتی در بزرگسالی را شکل دهند. تحقیقات لودی (۲۰۱۳) نشان دادهاند که نقشهای اجتماعی جدید، مانند شروع یک شغل، ازدواج یا والد شدن، میتوانند انتظارات و الزامات جدیدی را بر فرد تحمیل کنند که بهتدریج منجر به تغییرات شخصیتی میشوند. به عنوان مثال، پذیرش مسئولیت والدینی اغلب با افزایش وظیفهشناسی و کاهش خطرپذیری همراه است. همچنین، رویدادهای مهم زندگی مانند بیماریهای جدی، سوگ، تغییرات شغلی بزرگ یا مهاجرت میتوانند به بازنگری در ارزشها و اولویتها منجر شوند و بر شخصیت تأثیر بگذارند.
نکته قابل توجه دیگر، توانایی افراد برای تغییر آگاهانه شخصیت خود است. پژوهشهای جدید دوایک (۲۰۰۸) در مورد ذهنیت رشد در مقابل ذهنیت ثابت نشان میدهد افرادی که معتقدند ویژگیهای شخصیتی قابل تغییر هستند، بیشتر تمایل به خودبهبودی و تغییرات مثبت دارند. همچنین، مطالعات مداخلهای مانند پژوهشهای هادسون و فرییر (۲۰۱۸) نشان دادهاند که رواندرمانی، بهویژه درمانهای شناختی-رفتاری و درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد، میتوانند به تغییرات معنادار در صفات شخصیتی منجر شوند. این یافتهها چالشی جدی برای دیدگاه سنتی ثبات شخصیت محسوب میشوند.
شواهد علمی اخیر همچنین نشان میدهند که حتی در سنین بالاتر نیز شخصیت میتواند تغییر کند. مطالعه طولی سلامت و سالمندی برلین که توسط استودینگر و همکاران (۲۰۲۲) انجام شده، نشان داده است که در سالمندی نیز تغییرات قابل توجهی در صفات شخصیتی رخ میدهد، اغلب در واکنش به چالشهای این دوره مانند بازنشستگی، تغییرات سلامتی و از دست دادن نزدیکان.
بنابراین، شکلگیری شخصیت را باید فرایندی مادامالعمر دانست که هرچند در بزرگسالی به ثبات نسبی میرسد، اما هرگز کاملاً متوقف نمیشود. این فرایند از همان روزهای نخست زندگی با هستههای مزاجی آغاز میشود، در کودکی و نوجوانی با سرعت بیشتری گسترش مییابد، در اوایل بزرگسالی به الگوهای نسبتاً پایداری میرسد، اما همچنان تحت تأثیر تجارب زندگی، نقشهای اجتماعی و تلاشهای آگاهانه برای تغییر قرار میگیرد. درک این پویایی و انعطافپذیری شخصیت، چشمانداز امیدبخشی برای رشد و تحول فردی در تمام مراحل زندگی فراهم میکند و نشان میدهد که ما، به قول ویلیام جیمز، «هرگز به طور کامل و نهایی شکل نمیگیریم، بلکه همواره در حال شدن هستیم».
طبقهبندی انواع شخصیت
تاریخ مطالعه شخصیت انسان مملو از تلاشهای هوشمندانه برای کشف نظم در میان آشفتگی ظاهری تفاوتهای فردی است. درست مانند ستارهشناسانی که آسمان شب را به صورتهای فلکی تقسیم میکنند، روانشناسان نیز کوشیدهاند نقشهای از قلمرو پیچیده شخصیت انسان ترسیم کنند. این نقشهبرداری روانشناختی در قالب دو سنت فکری قدرتمند شکل گرفته است: رویکرد صفات و رویکرد تیپها.
رویکرد صفات، شخصیت را مجموعهای از ویژگیها یا صفات اساسی میداند که به صورت طیف یا پیوستار وجود دارند. طبق این دیدگاه، افراد در میزان برخورداری از هر صفت با یکدیگر متفاوت هستند. برای مثال، صفت “برونگرایی” یک پیوستار است که از درونگرایی شدید تا برونگرایی شدید گسترده شده و هر فرد در نقطهای از این طیف قرار میگیرد. هدف این رویکرد، شناسایی صفات اصلی شخصیت و سنجش میزان آنها در هر فرد است. آلپورت، پیشگام این دیدگاه، شخصیت را “سازمان پویای سیستمهای روانی-فیزیکی درون فرد” میدانست که تعیینکننده رفتار و تفکر منحصربهفرد اوست. در این نگاه، هیچ دو انسانی دقیقاً شبیه هم نیستند، زیرا پروفایل صفات هر فرد مانند اثر انگشت، منحصربهفرد است.
مدل پنج عاملی شخصیت یا Big Five نمونه مشخصی از رویکرد صفات است که به دلیل انعطافپذیری در توصیف تفاوتهای ظریف فردی و پشتوانه قوی پژوهشی، در روانشناسی علمی معاصر محبوبیت زیادی دارد.
در مقابل، رویکرد تیپها میکوشد افراد را بر اساس الگوهای مشخص و ترکیبی از ویژگیها، در گروههای مجزا و کیفیتاً متفاوت طبقهبندی کند. در این دیدگاه که ریشههایش به بقراط در یونان باستان بازمیگردد، فرض بر این است که انسانها در انواع یا تیپهای متمایزی جای میگیرند که هر یک الگوی منحصربهفردی از خصوصیات را نشان میدهند.
بقراط با نظریه مزاجهای چهارگانه خود (دموی، صفراوی، سوداوی و بلغمی) نخستین تیپولوژی شخصیت را معرفی کرد. در عصر مدرن، این رویکرد با شاخص تیپ مایرز-بریگز (MBTI) که بر پایه نظریات یونگ بنا شده، احیا شد. ایزابل مایرز و مادرش کاترین بریگز با الهام از نظریات یونگ، سیستمی طراحی کردند که افراد را در ۱۶ تیپ شخصیتی مجزا طبقهبندی میکند.
با این حال، همان سادگی که جذابیت رویکرد تیپها را تشکیل میدهد، پاشنه آشیل آن نیز هست. مطالعات عمیق پیترمن و همکاران (۲۰۱۸) نشان داد که شخصیت انسان به ندرت به طور قاطع در یک تیپ خاص جای میگیرد؛ در عوض، اکثر افراد در مرزهای بین تیپها قرار میگیرند. این انتقاد با فراتحلیل کارلسون (۲۰۱۳) تقویت شد که نشان داد تا ۵۰ درصد افراد هنگام انجام مجدد آزمون MBTI پس از چند هفته، تیپ متفاوتی دریافت میکنند.
با وجود این تفاوتهای نظری و روششناختی، هر دو رویکرد نقش مهمی در مطالعه شخصیت داشتهاند و مدلهای برآمده از هر کدام، بینشهای ارزشمندی را درباره تفاوتهای فردی ارائه میدهند. فهم اینکه یک مدل خاص بر پایه رویکرد صفات بنا شده یا رویکرد تیپها، به ما کمک میکند تا نقاط قوت و محدودیتهای آن را بهتر ارزیابی کنیم. در ادامه به معرفی و بررسی دقیقتر برخی از مهمترین و پرکاربردترین مدلهای شخصیت، با توجه به رویکرد زیربنایی آنها (صفات یا تیپها)، خواهیم پرداخت.
مدل پنج عامل شخصیت
مدل پنج عاملی شخصیت یا پنج بزرگ (Big Five) یکی از معتبرترین چارچوبهای علم روانشناسی برای درک و توصیف شخصیت انسان است. این مدل نتیجه سالها تحقیق دقیق علمی است و بر پایه فرضیه واژگانی بنا شده است. یکی از دلایل اصلی اعتبار گستردهی این مدل، تکرارپذیری یافتههای مربوط به این پنج عامل در مطالعات انجام شده در زبانها و فرهنگهای بسیار متنوع در سراسر جهان است.
فرضیه واژگانی که نخستین بار توسط گوردون آلپورت و همکارانش در دهه ۱۹۳۰ مطرح شد، بیان میکند که ویژگیهای مهم شخصیتی انسانها به مرور زمان در زبان روزمره نمود پیدا کردهاند. به عبارت دیگر، اگر یک ویژگی شخصیتی آنقدر اهمیت داشته باشد که مردم نیاز به توصیف و صحبت درباره آن داشته باشند، به احتمال زیاد واژه یا اصطلاحی برای آن در زبان شکل گرفته است. آلپورت و همکارش اودبرت در سال ۱۹۳۶ با بررسی فرهنگ لغت وبستر، حدود ۱۸,۰۰۰ واژه مرتبط با توصیف شخصیت را شناسایی کردند.
پژوهشگران با الهام از فرضیه واژگانی، مسیری طولانی و پرزحمت را برای شناسایی ساختار اصلی شخصیت آغاز کردند. آنها ابتدا هزاران واژه توصیفکننده صفات شخصیتی را از فرهنگ لغتهای جامع استخراج کردند و سپس با استفاده از روشهای آماری پیشرفته مانند تحلیل عاملی، روابط میان این واژهها را بررسی نمودند. تحلیل عاملی روشی آماری است که نشان میدهد کدام صفات معمولاً با یکدیگر همبستگی دارند و چه الگوهای بزرگتری در پس این صفات وجود دارد. این روش به پژوهشگران کمک کرد تا از میان صدها صفت شخصیتی، به ساختارهای بنیادیتر دست یابند.
مسیر رسیدن به مدل پنج عاملی شخصیت، فرایندی تدریجی و تکاملی بود که طی چندین دهه شکل گرفت. در دهه ۱۹۴۰، ریموند کتل، روانشناس برجسته، کار آلپورت و اودبرت را ادامه داد. او با استفاده از روشهای آماری پیشرفته، فهرست اولیه را به ۱۷۱ صفت کاهش داد و سپس با تحلیلهای بیشتر، مدلی با ۱۶ عامل شخصیتی بنیادی ارائه کرد که به ۱۶ عامل شخصیتی کتل معروف شد. این مدل در زمان خود گامی مهم در جهت سادهسازی و طبقهبندی صفات شخصیتی محسوب میشد، اما هنوز برای کاربردهای عملی و پژوهشی پیچیده به نظر میرسید.
در ادامه مسیر پژوهش، در دهه ۱۹۶۰، دانشمندانی چون توپس و کریستال با بازنگری دادههای کتل، الگویی پنج عاملی را شناسایی کردند، اما یافتههای آنها در آن زمان توجه چندانی را جلب نکرد. این روند تکاملی در دهههای ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ به اوج خود رسید، زمانی که پژوهشگرانی مانند لوئیس گلدبرگ، رابرت مککری و پل کاستا با مطالعات گستردهتر و دقیقتر، به طور مستقل به ساختار پنج عاملی شخصیت دست یافتند. مککری و کاستا پرسشنامه NEO را توسعه دادند که امروزه یکی از ابزارهای استاندارد برای سنجش پنج عامل بزرگ شخصیت است.
نکتهی کلیدی و محوری که مدل پنج عاملی را از بسیاری نظریهها و مدلهای دیگر، بهویژه رویکردهای مبتنی بر تیپشناسی (مانند MBTI) متمایز میسازد، تأکید آن بر ماهیت پیوستاری این پنج بُعد شخصیتی است. این مدل، افراد را در دستهها یا تیپهای مجزا و از پیش تعیینشده قرار نمیدهد. در عوض، معتقد است که هر فرد در هر یک از این پنج بُعد اصلی، در نقطهای منحصر به فرد روی یک طیف گسترده قرار میگیرد که از کمترین میزان آن ویژگی تا بیشترین میزان آن امتداد دارد. هیچ فردی به طور مطلق در یک انتهای طیف قرار نمیگیرد و این جایگاه نسبی فرد بر روی هر یک از این پنج پیوستار است که در کنار هم، ترکیب منحصر به فرد آن شخص را میسازد.
۱- ابعاد شخصیت بر اساس مدل پنج عاملی
بر اساس این مدل، شخصیت انسان در پنج بعد اصلی قابل بررسی است که در ادامه توضیح خواهیم داد.
برونگرایی در برابر درونگرایی
این بُعد به منبع اصلی انرژی روانی فرد و جهتگیری غالب توجه او اشاره دارد: به سمت دنیای بیرون و تعاملات اجتماعی یا به سمت دنیای درون و تجربیات شخصی.
افرادی که در انتهای برونگرای این طیف قرار میگیرند، معمولاً به دنبال تجربیات هیجانانگیز و مثبت هستند، از تعامل با افراد متعدد لذت میبرند، در محیطهای اجتماعی احساس راحتی و انرژی میکنند، تمایل به ابراز وجود، قاطعیت و نقشهای رهبری دارند و اغلب خوشبین و پرانرژی به نظر میرسند. آنها انرژی خود را از بودن در جمع و فعالیتهای بیرونی کسب میکنند و ممکن است وقتی تنها هستند، احساس بیحوصلگی کنند. برای مثال، فردی با برونگرایی بالا، احتمالاً از شرکت فعال در جلسات کاری، سخنرانی در جمع، رفتن به مهمانیهای شلوغ و ملاقات با افراد جدید لذت میبرد و پس از یک روز پرکار، ترجیح میدهد برای تجدید قوا با دوستانش بیرون برود.
در مقابل، افرادی که در انتهای درونگرای طیف قرار دارند، انرژی روانی خود را بیشتر از دنیای درونی افکار، احساسات و تأملاتشان میگیرند. آنها تجربیات خود را عمیقاً در درون پردازش میکنند، به محیطهای آرامتر و تحریکات کمتر نیاز دارند، تعاملات اجتماعی گزیدهتر و عمیقتری را ترجیح میدهند (اغلب با دوستان نزدیک)، و برای بازیابی انرژی نیازمند زمان تنهایی هستند. آنها ممکن است محتاطتر، ساکتتر و متفکرتر به نظر برسند. فردی با درونگرایی بالا، احتمالاً پس از همان روز پرکار، ترجیح میدهد در خانه بماند، کتاب بخواند، به موسیقی گوش دهد یا به فعالیتی آرام و انفرادی بپردازد تا انرژی از دست رفتهاش را بازیابد و از مکالمات عمیق دونفره بیشتر از بحثهای گروهی بزرگ لذت میبرد.
توافقپذیری در برابر تقابلجویی یا رقابتپذیری
این بُعد به گرایش عمومی فرد در نحوه تعامل و برقراری ارتباط با دیگران، بهویژه در موقعیتهای اجتماعی و بین فردی اشاره دارد و نشان میدهد فرد تا چه حد ملاحظه، همکاری و هماهنگی با دیگران را بر منافع یا دیدگاههای شخصی خود اولویت میدهد.
افراد در انتهای توافقپذیر طیف، معمولاً همدل، مهربان، بخشنده، قابل اعتماد، فروتن و نوعدوست هستند. آنها برای حفظ روابط هماهنگ ارزش قائلند، به نیازها و احساسات دیگران اهمیت میدهند، تمایل به همکاری دارند و سعی میکنند از تعارض و درگیری اجتناب کنند یا آن را به شیوهای سازنده حل نمایند. برای مثال، فردی با توافقپذیری بالا، در یک اختلاف نظر گروهی، احتمالاً سعی میکند دیدگاه طرف مقابل را درک کند، با صبر و حوصله گوش دهد و به دنبال راهحلی باشد که برای همه قابل قبول باشد، حتی اگر به معنای کوتاه آمدن از موضع اولیهاش باشد.
در سمت مقابل، افرادی که در انتهای تقابلجو یا رقابتجوی طیف قرار دارند، ممکن است نسبت به انگیزههای دیگران بدبینتر باشند، بیشتر بر منافع شخصی خود تمرکز کنند، دیدگاههای انتقادی خود را صریح و بدون تعارف بیان کنند، در مذاکرات قاطع و سرسخت باشند و تمایل بیشتری به رقابت یا به چالش کشیدن دیگران و هنجارها داشته باشند. آنها ممکن است مستقلتر و کمتر تحت تأثیر فشارهای اجتماعی به نظر برسند. فردی در این انتهای طیف، ممکن است در همان اختلاف نظر گروهی، قاطعانه از موضع خود دفاع کند، نقاط ضعف استدلال طرف مقابل را به صراحت بیان کند و کمتر نگران تأثیر کلامش بر احساسات دیگران باشد.
وظیفهشناسی در برابر بیقیدی یا انعطافپذیری
این بُعد به میزان سازمانیافتگی، انضباط شخصی، پشتکار، مسئولیتپذیری و توانایی فرد در کنترل تکانهها و پیگیری اهداف بلندمدت اشاره دارد. افراد در انتهای وظیفهشناس طیف، معمولاً منظم، دقیق، قابل اعتماد، سختکوش، هدفگرا و بااراده هستند. آنها تمایل دارند کارها را با برنامهریزی قبلی انجام دهند، به تعهدات خود پایبند باشند، وظایف خود را به نحو احسن به پایان برسانند و استانداردهای بالایی برای خود و گاهی دیگران قائل باشند. آنها اغلب آیندهنگر هستند و میتوانند برای رسیدن به اهداف بزرگتر، لذتهای آنی را به تعویق بیندازند. برای مثال، دانشجویی با وظیفهشناسی بالا، نه تنها تکالیفش را سر وقت تحویل میدهد، بلکه برای مطالعهی امتحانات از مدتها قبل برنامهریزی میکند، یادداشتهای منظمی برمیدارد و اتاق کار مرتبی دارد.
در مقابل، افرادی که در انتهای بیقید یا انعطافپذیر طیف قرار دارند، ممکن است کمتر ساختاریافته باشند، بیشتر در لحظه زندگی کنند، نسبت به برنامهریزیهای دقیق و قوانین سفت و سخت انعطافپذیری بیشتری نشان دهند، خودانگیختهتر عمل کنند و گاهی در سازماندهی امور یا پیگیری مستمر اهداف بلندمدت دچار چالش شوند. آنها ممکن است خلاقتر و سازگارتر با تغییرات ناگهانی باشند، اما گاهی نیز بیدقت یا غیرقابل اتکا به نظر برسند. فردی در این انتهای طیف، ممکن است تصمیم بگیرد به جای پیروی از یک برنامهی دقیق، به صورت ناگهانی به سفر برود، در انجام پروژهها رویکردی کمتر خطی و بیشتر اکتشافی داشته باشد و ضربالاجلها را با انعطاف بیشتری مدیریت کند.
روانرنجوری در برابر ثبات عاطفی
این بُعد به میزان پایداری هیجانی فرد و تمایل او به تجربه و ابراز هیجانات منفی در پاسخ به استرسها و ناکامیهای زندگی اشاره دارد. افرادی که در انتهای روانرنجور طیف قرار دارند، مستعد تجربه مکرر و شدید هیجاناتی مانند اضطراب، نگرانی، خشم، غم، شرم و احساس آسیبپذیری هستند. آنها ممکن است نسبت به انتقاد حساستر باشند، نوسانات خلقی بیشتری را تجربه کنند، در مدیریت استرس دچار مشکل شوند و تمایل به نشخوار فکری درباره تجربیات منفی داشته باشند. جهان ممکن است برای آنها مکانی تهدیدآمیزتر به نظر برسد. به عنوان مثال، فردی با روانرنجوری بالا، ممکن است پس از دریافت یک بازخورد منفی کوچک در محل کار، برای مدت طولانی احساس بیارزشی یا اضطراب کند و نتواند به راحتی تمرکز خود را بازیابد.
در مقابل، افرادی که در انتهای ثبات عاطفی طیف قرار دارند، عموماً آرامتر، تابآورتر و کمتر واکنشپذیر نسبت به استرس هستند. آنها توانایی بهتری در مدیریت هیجانات منفی خود دارند، پس از ناکامیها سریعتر به حالت عادی بازمیگردند، اعتماد به نفس بیشتری دارند و دیدگاه کلی باثباتتری نسبت به زندگی و چالشهای آن نشان میدهند. فردی با ثبات عاطفی بالا، در مواجهه با همان بازخورد منفی، ممکن است برای لحظاتی ناراحت شود، اما قادر است آن را به شکلی عینیتر ارزیابی کند، از آن درس بگیرد و به سرعت به فعالیتهای عادی خود ادامه دهد بدون آنکه خلقوخویش به شدت تحت تأثیر قرار گیرد.
گشودگی به تجربه در برابر محافظهکاری
این بُعد به میزان کنجکاوی فکری، خلاقیت، تخیل، استقبال از ایدههای نو و غیرمتعارف، علاقه به هنر و زیباییشناسی و تمایل فرد به تجربهی چیزهای جدید در سطح شناختی، احساسی و رفتاری اشاره دارد. افراد در انتهای گشوده به تجربه طیف، معمولاً دارای ذهنی باز، کنجکاو، خلاق، و پذیرا نسبت به دیدگاهها و سبکهای زندگی متفاوت هستند. آنها از یادگیری چیزهای جدید، کاوش در مفاهیم انتزاعی، درگیر شدن با فعالیتهای هنری و فرهنگی، و به چالش کشیدن باورهای سنتی لذت میبرند. آنها اغلب دارای تخیل فعالی هستند و به احساسات و زیباییهای دنیای اطراف خود توجه دارند. برای مثال، فردی با گشودگی بالا، ممکن است به طور مرتب به موزهها و کنسرتها برود، از بحثهای فلسفی لذت ببرد، به دنبال یادگیری زبان یا مهارت جدیدی باشد و از سفر به مقاصد ناآشنا و تجربهی فرهنگهای متفاوت استقبال کند.
در سمت مقابل، افرادی که در انتهای محافظهکار یا بسته به تجربه طیف قرار دارند، بیشتر ترجیح میدهند با امور آشنا، ملموس و قابل پیشبینی سروکار داشته باشند. آنها ممکن است رویکردی عملگرایانهتر و واقعبینانهتر به زندگی داشته باشند، به سنتها، قوانین و روشهای آزمودهشده پایبندی بیشتری نشان دهند، کمتر به دنبال تغییر یا ایدههای رادیکال باشند و علاقهی کمتری به هنر انتزاعی یا بحثهای نظری پیچیده از خود نشان دهند. آنها ممکن است در باورها و ارزشهای خود ثبات بیشتری داشته باشند. فردی در این انتهای طیف، ممکن است ترجیح دهد هر سال به همان مقصد تعطیلات همیشگی برود، از غذاهای آشنا لذت ببرد و در محیط کار، روشهای استاندارد و اثباتشده را به راهکارهای نوآورانه اما پرریسک ترجیح دهد.
۲- ارزیابی شخصیت با مدل پنج عاملی
مدل پنج عاملی شخصیت فراتر از یک چارچوب نظری است. این مدل به دلیل پشتوانه علمی قوی و تکرارپذیری آن در فرهنگهای گوناگون، به ابزاری ارزشمند در زمینههای مختلف تبدیل شده است. مهمترین ویژگی این مدل، ایجاد زبانی مشترک، علمی و قابل اندازهگیری برای توصیف تفاوتهای اساسی شخصیتی افراد است.
اما چگونه میتوانیم جایگاه خود یا دیگران را در این مدل شناسایی کنیم؟ متداولترین و معتبرترین روش، استفاده از پرسشنامههای خودسنجی استاندارد شده است. در این پرسشنامهها، مجموعهای از جملات توصیفی ارائه میشود و فرد باید میزان موافقت یا مخالفت خود را با هر جمله بر روی یک مقیاس درجهبندی شده مشخص کند. برای مثال، جملاتی مانند «من معمولاً در مهمانیها پرحرف هستم» یا «من اغلب نگران چیزها هستم» در این پرسشنامهها گنجانده میشود. فرد پاسخهای خود را بر اساس مقیاسی از «کاملاً مخالفم» تا «کاملاً موافقم» انتخاب میکند. پس از تحلیل آماری پاسخها، نمرات فرد در هر یک از پنج بعد شخصیتی (و گاهی وجههای جزئیتر هر بعد که امکان توصیف دقیقتری را میدهند) محاسبه میشود.
از معتبرترین این پرسشنامهها میتوان به پرسشنامه شخصیتی NEO (مانند NEO PI-R) که توسط کاستا و مککری طراحی شده، پرسشنامه پنج عاملی (Big Five Inventory یا BFI) و ابزارهای موجود در مخزن بینالمللی گویههای شخصیتی (International Personality Item Pool یا IPIP) اشاره کرد.
علاوه بر خودسنجی، گاهی از گزارشهای مشاهدهگر (Observer Reports) نیز استفاده میشود. در این روش، از افرادی که شخص را خوب میشناسند (مانند دوستان، اعضای خانواده یا همکاران) خواسته میشود تا پرسشنامههای مشابهی را درباره او تکمیل کنند. مقایسه این دو دیدگاه (خود فرد و دیگران) میتواند تصویر کاملتری از شخصیت فرد ارائه دهد، هرچند نظرات دیگران نیز ممکن است تحت تأثیر برداشتهای شخصی آنها قرار گیرد.
نکته مهمی که باید به آن توجه داشت این است که برای ارزیابی دقیق و معتبر شخصیت، باید از ابزارهای استاندارد شده و روا و پایا استفاده کرد که توسط متخصصان روانسنجی طراحی و هنجاریابی شدهاند. آزمونهای شخصیتی غیررسمی و سرگرمکنندهای که به وفور در اینترنت یافت میشوند، معمولاً فاقد اعتبار علمی لازم هستند و نتایج آنها قابل اتکا نیست. بهویژه اگر هدف از ارزیابی، تصمیمگیریهای مهم بالینی یا شغلی باشد، بهتر است سنجش شخصیت توسط یک روانشناس یا متخصص آموزشدیده انجام شود. با این حال، آشنایی با نتایج حاصل از پرسشنامههای معتبر خودسنجی میتواند به خودشناسی بهتر، درک الگوهای رفتاری و هیجانی، و برنامهریزی برای رشد و توسعه فردی کمک شایانی نماید.
چرا مدل پنج عاملی از جایگاه علمی ویژهای برخوردار است؟
مدل پنج عاملی شخصیت (Big Five) از جنبههای مختلفی با سایر مدلهای شخصیتشناسی متفاوت است. یکی از مهمترین این تفاوتها، وضعیت حقوقی و مالکیت معنوی این مدل است که تأثیر قابل توجهی بر نحوه استفاده و گسترش آن داشته است.
برخلاف بسیاری از مدلهای شخصیتشناسی مانند MBTI (شاخص تیپهای مایرز-بریگز)، DiSC یا Enneagram که تحت مالکیت خصوصی و لایسنس انحصاری شرکتهای خاصی قرار دارند، مدل پنج عاملی شخصیت یک مدل عمومی (public domain) محسوب میشود. این بدان معناست که خود مفهوم پنج عامل بزرگ شخصیت، تحت حمایت حق انحصاری یا ثبت اختراع نیست و پژوهشگران، متخصصان و عموم مردم میتوانند آزادانه از این چارچوب استفاده کنند.
ماهیت عمومی مدل پنج عاملی باعث شده است هزاران پژوهش علمی در سراسر جهان بر پایه این مدل انجام شود. پژوهشگران میتوانند بدون نیاز به پرداخت حق امتیاز یا کسب اجازه از نهادی خاص، به بررسی، توسعه و اعتبارسنجی این مدل بپردازند. این امر به انباشت حجم عظیمی از شواهد علمی پشتیبان این مدل منجر شده است. در مقابل، مدلهایی مانند MBTI که تحت مالکیت بنیاد مایرز-بریگز قرار دارند، با محدودیتهایی در زمینه پژوهش مستقل روبرو هستند. پژوهشگران برای استفاده از ابزارهای رسمی این مدلها باید هزینه پرداخت کنند یا مجوز دریافت نمایند.
ماهیت عمومی مدل پنج عاملی باعث شده است ابزارهای متنوعی برای سنجش این پنج بعد شخصیتی توسعه یابد. برخی از این ابزارها مانند مخزن بینالمللی گویههای شخصیتی (IPIP) به صورت رایگان در دسترس عموم قرار دارند، در حالی که برخی دیگر مانند NEO PI-R تحت لایسنس شرکتهای انتشاراتی آزمونهای روانشناختی هستند. این تنوع ابزارها به پژوهشگران و متخصصان امکان میدهد متناسب با نیازها، بودجه و اهداف خود، ابزار مناسب را انتخاب کنند. در مقابل، برای استفاده از ابزارهای رسمی MBTI یا DiSC، افراد باید دورههای آموزشی خاصی را بگذرانند و گواهینامه دریافت کنند.
عمومی بودن مدل پنج عاملی به شفافیت بیشتر در مورد مبانی نظری، روشهای پژوهشی و یافتههای مرتبط با این مدل منجر شده است. پژوهشگران میتوانند آزادانه یافتههای خود را منتشر کنند، نقاط قوت و ضعف مدل را به بحث بگذارند و پیشنهادهایی برای بهبود آن ارائه دهند. در مقابل، برخی از مدلهای تحت لایسنس ممکن است با محدودیتهایی در زمینه انتشار اطلاعات مربوط به روششناسی، الگوریتمهای نمرهگذاری یا دادههای خام مواجه باشند.
علاوه بر تفاوتهای حقوقی، مدل پنج عاملی از نظر مبانی علمی و روششناختی نیز با بسیاری از مدلهای دیگر متفاوت است. مدل پنج عاملی با رویکردی استقرایی و مبتنی بر داده توسعه یافته است. پژوهشگران با بررسی واژگان توصیفکننده شخصیت در زبانهای مختلف و تحلیل آماری الگوهای همبستگی میان این واژگان، به این پنج بعد اساسی دست یافتند. به عبارت دیگر، این مدل از مشاهدات تجربی به سمت نظریه حرکت کرده است. در مقابل، بسیاری از مدلهای دیگر مانند MBTI با رویکردی قیاسی و مبتنی بر نظریه توسعه یافتهاند. MBTI بر پایه نظریههای کارل یونگ درباره تیپهای روانشناختی بنا شده است و سپس ابزارهایی برای سنجش این تیپها طراحی شدهاند.
در نهایت پژوهشهای طولی نشان دادهاند که نمرات افراد در پنج بعد اصلی شخصیت، به ویژه پس از سن ۳۰ سالگی، نسبتاً پایدار میمانند. این ثبات، یکی از نقاط قوت مدل پنج عاملی محسوب میشود. در مقابل، برخی مطالعات نشان دادهاند که نتایج آزمون MBTI ممکن است با تکرار آزمون تغییر کند و بخش قابل توجه افراد در آزمون مجدد، تیپ متفاوتی دریافت میکنند.
نشانگر تیپ مایرز-بریگز
در عرصه روانشناسی شخصیت، در کنار الگوهایی که شخصیت را بر اساس صفات پیوستاری همچون مدل پنج عاملی تحلیل میکنند، رویکردهای متمایزی نیز وجود دارند که بر شناسایی تیپهای شخصیتی مشخص تمرکز مینمایند. در میان این رویکردها، نشانگر تیپ مایرز-بریگز (Myers-Briggs Type Indicator) یا به اختصار MBTI، به عنوان یکی از پرکاربردترین و شناختهشدهترین ابزارهای سنجش شخصیت در سطح جهانی مطرح است.این ابزار، حاصل تلاشهای علمی و پژوهشی کاترین کوک بریگز و دخترش، ایزابل بریگز مایرز است که عمیقاً تحت تأثیر نظریات روانشناس برجسته سوئیسی، کارل گوستاو یونگ، بهویژه اثر بنیادین او با عنوان «تیپهای روانشناختی» قرار داشتند.
انگیزه اصلی و بنیادین مایرز و بریگز از توسعه این ابزار، ایجاد چارچوبی عملی، کاربردی و قابل فهم بود تا افراد بتوانند تفاوتهای طبیعی و ذاتی خود و دیگران را با دقت و عمق بیشتری درک کنند. آنها با نگاهی آیندهنگر امیدوار بودند با شناسایی این تفاوتهای شخصیتی، به افراد کمک کنند تا مسیرهای شغلی، تحصیلی و ارتباطیای را بیابند که در آن بتوانند به بهترین نحو ممکن از استعدادها، توانمندیها و گرایشهای ذاتی خود بهره ببرند و به شکوفایی برسند. بنابراین، هدف اصلی و محوری MBTI، نه سنجش میزان یا شدت یک صفت، بلکه شناسایی ترجیحات طبیعی و ذاتی فرد در چهار بعد اساسی شخصیت است.
۱- چهار بعد اصلی در MBTI
اساس و بنیان الگوی مایرز-بریگز بر چهار بُعد دوقطبی استوار است. این الگو بر این فرض بنیادین تکیه میکند که هر فرد به طور طبیعی و ذاتی، یکی از دو گرایش متضاد در هر یک از این چهار بُعد را بر دیگری ترجیح میدهد. این ترجیحات، همچون جهتگیریهای درونی و فطری، تأثیری عمیق و همهجانبه بر نحوه دریافت انرژی، جمعآوری اطلاعات، تصمیمگیری و سازماندهی زندگی فرد میگذارند و در نهایت، تیپ شخصیتی منحصربهفرد او را شکل میدهند. درک عمیق و دقیق این چهار بُعد، کلید ورود به دنیای پیچیده و غنی MBTI است.
۱- برونگرایی (E) در برابر درونگرایی (I)
تفاوت میان برونگرایی و درونگرایی را به تفصیل در بخشهای پیشین بررسی کردهایم، لذا در اینجا از تکرار مباحث مطرح شده خودداری میکنیم.
۲- حسی (S) در برابر شهودی (N)
این بُعد به یکی از جنبههای بنیادین و اساسی در فرآیند دریافت و پردازش اطلاعات میپردازد: آیا تمرکز اصلی فرد بر واقعیتهای ملموس، دادههای عینی و مشخص است که از طریق حواس پنجگانه دریافت میشوند، یا بیشتر به الگوها، ارتباطات پنهان و امکانات بالقوه نهفته در پس این دادهها توجه دارد؟ این ترجیح، به شکلی عمیق و اساسی، نحوه درک و تفسیر ما از جهان پیرامون را شکل میدهد.
افرادی که ترجیح حسی (Sensing – S) دارند، جهان را عمدتاً از طریق آنچه میتوانند به طور مستقیم با حواس خود تجربه کنند – ببینند، بشنوند، لمس کنند، بچشند و بو کنند – درک میکنند. آنها به اطلاعات واقعی، عینی، مشخص و قابل اندازهگیری اعتماد عمیقی دارند و تمرکزشان بر زمان حال، واقعیتهای موجود و تجربیات مستقیم است. جزئیات دقیق، حقایق مشخص و کاربردهای عملی برای این افراد از اهمیت ویژه و بالایی برخوردار است.
به عنوان نمونه، هنگام یادگیری یک مهارت جدید، مانند کار با یک نرمافزار پیچیده، فردی با ترجیح حسی به دقت و با حوصله تمام مراحل ذکر شده در راهنما را گام به گام دنبال میکند، بر عملکرد هر دکمه و گزینه تمرکز میکند و به نتیجه ملموس و قابل مشاهده کار (مثلاً اجرای صحیح یک فرمان) توجه ویژهای دارد. همچنین در تحلیل یک موقعیت پیچیده، این افراد تمایل دارند بر دادههای موجود، شواهد عینی و حقایق اثباتشده تکیه کنند و کمتر به گمانهزنی و فرضیهپردازی بدون پشتوانه تجربی میپردازند.
در مقابل، افرادی که ترجیح شهودی (Intuition – N) دارند، فراتر از اطلاعات مستقیم دریافتی از حواس پنجگانه میروند. آنها با نگاهی عمیقتر و وسیعتر، به دنبال معانی پنهان، ارتباطات غیرمستقیم بین مفاهیم و امکانات بالقوه آینده هستند. تمرکز اصلی آنها بیشتر بر تصویر کلی، الگوهای پنهان و چشمانداز آینده است تا جزئیات مشخص و دقیق. اطلاعاتی که الهامبخش، نوآورانه و مرتبط با آینده و امکانات بالقوه باشد، برای این افراد جذابیت و اهمیت بیشتری دارد.
این افراد هنگام یادگیری همان نرمافزار، ممکن است بیشتر به دنبال درک منطق کلی و فلسفه طراحی پشت آن باشند و سعی کنند با آزمون و خطا، کشف ارتباط بین بخشهای مختلف و درک اصول بنیادین، به تسلط برسند. آنها ممکن است به سرعت از دنبال کردن دستورالعملهای دقیق و جزئی خسته شوند و ترجیح دهند تصویر بزرگتر، کاربردهای بالقوه و امکانات گسترش نرمافزار در آینده را تصور و بررسی کنند. در تحلیل یک موقعیت، آنها به الگوهای کلی، روندهای آتی، پیامدهای احتمالی بلندمدت و ارتباطات پنهان بین عناصر مختلف توجه ویژهای نشان میدهند.
۳- فکری (T) در برابر احساسی (F)
این بُعد به شکلی عمیق و اساسی، چگونگی رسیدن ما به نتیجهگیری، قضاوت و اتخاذ تصمیم را روشن میسازد. آیا اساس و بنیان قضاوتها و تصمیمگیریهای شما تحلیل منطقی، عینی و بیطرفانه شرایط است، یا بیشتر ملاحظات انسانی، ارزشهای شخصی و تأثیر تصمیم بر دیگران و روابط بین فردی را در نظر میگیرید؟
افرادی که ترجیح فکری (Thinking – T) دارند، تلاش میکنند هنگام تصمیمگیری تا حد امکان عینی، بیطرف، منطقی و تحلیلی باشند. آنها بر اساس اصول منطقی، روابط علت و معلولی، تحلیل هزینه-فایده و پیامدهای قابل پیشبینی و سنجشپذیر تصمیم میگیرند. هدف اصلی و نهایی آنها رسیدن به تصمیمی است که از نظر منطقی درست، قابل دفاع و منصفانه باشد، که انصاف در نگاه و تفسیر آنها اغلب به معنای اعمال یکسان قوانین، اصول و استانداردها برای همه افراد، صرفنظر از شرایط خاص آنهاست.
این افراد ممکن است نقد کردن و مورد نقد قرار گرفتن را ابزاری مفید و ضروری برای پیشرفت و بهبود بدانند و در بیان حقیقت و واقعیت، حتی اگر ناخوشایند یا دشوار باشد، صراحت و شفافیت داشته باشند. برای مثال، مدیری با ترجیح فکری، هنگام بررسی درخواست مرخصی یک کارمند، عمدتاً قوانین و مقررات رسمی سازمان، سابقه مرخصیهای قبلی فرد، میزان کار باقیمانده و تأثیر غیبت او بر روند کلی کار و بهرهوری تیم را ملاک اصلی قرار میدهد و تصمیم خود را بر اساس این تحلیل عینی و منطقی اتخاذ و اعلام میکند.
از سوی دیگر، افرادی که ترجیح احساسی (Feeling – F) دارند، هنگام تصمیمگیری به ارزشهای شخصی، احساسات خود و دیگران، هنجارهای اجتماعی و تأثیر تصمیم بر روابط انسانی و فضای عاطفی محیط توجه ویژه و عمیقی نشان میدهند. آنها به دنبال راهحلهایی هستند که با ارزشهای درونی و اصول اخلاقیشان همخوانی داشته باشد و به ایجاد یا حفظ هماهنگی، تفاهم و رضایت در روابط بین فردی کمک کند.
مفهوم انصاف برای این افراد اغلب به معنای در نظر گرفتن شرایط خاص، نیازهای منحصربهفرد و موقعیت ویژه هر فرد است. همدلی، حمایت عاطفی، درک متقابل و توجه به نیازهای انسانی برایشان از اهمیت بسیار بالایی برخوردار است. همان مدیر با ترجیح احساسی، در مواجهه با درخواست مرخصی مشابه، علاوه بر قوانین و مقررات رسمی، ممکن است شرایط خاص و ویژه کارمند (مثلاً وضعیت خانوادگی، مشکلات شخصی یا فشار کاری اخیر) را با دقت و حساسیت جویا شود و تلاش کند تصمیمی بگیرد که ضمن رعایت نسبی مقررات سازمانی، با نیازهای انسانی و شرایط خاص فرد نیز همدلانه و منعطف برخورد کند و کمترین آسیب را به روابط بین فردی و فضای عاطفی محیط کار وارد سازد.
۴- قضاوتگر (J) در برابر ادراکی (P)
این بُعد به نحوه تعامل ما با دنیای بیرون، سبک کلی زندگی و رویکرد ما به ساختاردهی و مدیریت امور روزمره اشاره دارد. آیا شما ترجیح میدهید زندگیتان ساختارمند، برنامهریزیشده، منظم و قابل پیشبینی باشد، یا انعطافپذیر، خودانگیخته، سیال و پذیرای تغییرات و امکانات جدید و غیرمنتظره؟
افرادی که ترجیح قضاوتگر (Judging – J) دارند، تمایل عمیقی دارند دنیای بیرونی خود را به شکلی نظاممند سازماندهی، کنترل و مدیریت کنند. آنها از داشتن برنامه مشخص، رعایت دقیق زمانبندی، پیروی از روالهای ثابت و رسیدن به نتیجه و تصمیم نهایی و قطعی لذت میبرند و احساس رضایت میکنند. وقتی مسائل به طور کامل حلوفصل شده و تکلیف کارها به روشنی مشخص باشد، احساس راحتی، آرامش و امنیت بیشتری میکنند.
داشتن ساختار مشخص، نظم قابل پیشبینی و کنترل بر امور به این افراد احساس تسلط، آرامش و اطمینان میدهد. آنها معمولاً افرادی هدفگرا، منظم و وقتشناس هستند و ترجیح میدهند کارها را طبق برنامه از پیش تعیین شده و حتی پیش از موعد مقرر به پایان برسانند تا از استرس ناشی از فشار زمان و بینظمی اجتناب کنند.
به عنوان مثال، فردی با این ترجیح، برای انجام یک پروژه کاری یا تحصیلی، احتمالاً ابتدا تمام مراحل را با دقت و جزئیات مشخص میکند، برای هر مرحله زمانبندی دقیق و مشخصی در نظر میگیرد، منابع لازم را از قبل تهیه و آماده میکند و تلاش میکند با پایبندی به این برنامه منظم پیش برود تا به نتیجه نهایی و مطلوب برسد. بستن پروندهها، مشخص شدن وضعیت نهایی و رسیدن به نقطه پایان برای این افراد رضایتبخش و آرامشدهنده است.
در مقابل، افرادی که ترجیح ادراکی (Perceiving – P) دارند، تمایل دارند دنیای بیرونی خود را با ذهنی باز تجربه کرده و با شرایط متغیر و پویای آن سازگار شوند. آنها افرادی انعطافپذیر، خودانگیخته و پذیرای تغییر هستند و ترجیح میدهند گزینههای خود را تا حد امکان باز نگه دارند تا بتوانند اطلاعات بیشتری جمعآوری کرده، فرصتهای جدید را کشف کنند و خود را با شرایط متغیر و غیرمنتظره وفق دهند.
این افراد از فرآیند کشف، تجربه و یادگیری مداوم لذت میبرند و ممکن است تصمیمگیری قطعی و زودهنگام را محدودکننده، خشک و غیرضروری بدانند. آنها معمولاً در مواجهه با تغییرات ناگهانی، شرایط غیرمنتظره و مدیریت موقعیتهای پیشبینینشده سازگارتر، خلاقتر و منعطفتر عمل میکنند و از این چالشها استقبال میکنند.
همان فرد با ترجیح ادراکی، در انجام پروژه کاری یا تحصیلی مشابه، ممکن است با یک طرح کلی و چارچوب انعطافپذیر شروع کند، اما در طول مسیر پذیرای ایدههای جدید، رویکردهای متفاوت و مسیرهای جایگزین باشد، به راحتی مسیر خود را متناسب با شرایط و اطلاعات جدید تغییر دهد و از فرآیند کار، کشف راهحلهای نوآورانه و یادگیری در لحظه لذت ببرد. آنها ترجیح میدهند تا آخرین لحظه ممکن، امکان دریافت اطلاعات جدید، تغییر مسیر و اصلاح رویکرد را برای خود محفوظ نگه دارند تا بتوانند بهترین تصمیم را بر اساس کاملترین اطلاعات موجود اتخاذ کنند.
۲- شکلگیری شانزده تیپ شخصیتی
درت و پیچیدگی نظاممند الگوی MBTI زمانی به طور کامل آشکار میشود که این چهار بُعد ترجیحی با یکدیگر در تعامل قرار گرفته و ترکیب میشوند. این الگو بر اساس این اصل بنیادین استوار است که هر فرد در هر یک از چهار بُعد مذکور، یک ترجیح مشخص و غالب دارد و ترکیب منحصربهفرد و متمایز این چهار ترجیح، یکی از شانزده تیپ شخصیتی متمایز را شکل میدهد. این تیپهای شخصیتی به واسطه الگوهای رفتاری، شناختی و ارتباطی متفاوتی که ایجاد میکنند، افراد را قادر میسازند تا درک عمیقتری از خود و دیگران به دست آورند.
هر تیپ شخصیتی با یک کد چهار حرفی مشخص و نمایانگر نشان داده میشود که هر حرف، نماینده و بیانگر ترجیح فرد در یکی از ابعاد چهارگانه است (به ترتیب: E یا I، S یا N، T یا F، J یا P). برای نمونه، فردی که ترجیحات اصلی او درونگرایی (I)، حسی (S)، احساسی (F) و قضاوتگر (J) باشد، در تیپ شخصیتی ISFJ طبقهبندی میشود. این کد چهار حرفی، در واقع خلاصهای دقیق و روشنگر از الگوی غالب فرد در تعامل با جهان، جمعآوری اطلاعات، تصمیمگیری و سازماندهی امور است و دریچهای عمیق به سوی درک ویژگیها، نقاط قوت بالقوه، چالشهای احتمالی و زمینههای رشد و توسعه فردی او میگشاید.
برای تسهیل درک، تحلیل و کاربرد عملی این مدل، این شانزده تیپ شخصیتی بر اساس دو حرف میانی کد آنها (که نشاندهنده نحوه دریافت اطلاعات و فرآیند تصمیمگیری است) به چهار گروه بزرگتر و جامعتر تقسیم میشوند. هر یک از این گروهها، ویژگیهای مشترک، رویکردهای همسو و گرایشهای مشابهی در نحوه درک جهان و تعامل با آن دارند:
۱- گروه تحلیلگران (NT)
این گروه از ترکیب ویژگی شهودی (N) و فکری (T) شکل میگیرد. تمرکز اصلی و محوری این گروه بر تحلیل عمیق سیستمها، کشف ارتباطات پنهان و درک مفاهیم انتزاعی و پیچیده است. این نامگذاری به این دلیل انتخاب شده است که افراد این گروه تمایل دارند مسائل را از منظری منطقی، تحلیلی و نظری بررسی کنند و به دنبال یافتن الگوها، قوانین و اصول بنیادین حاکم بر پدیدهها هستند. این گروه شامل چهار تیپ شخصیتی متمایز زیر است:
تیپ شخصیتی INTJ: این تیپ شخصیتی با ترکیب درونگرایی، شهودی بودن، فکری بودن و نظمگرایی مشخص میشود. تمرکز اصلی این افراد بر برنامهریزی راهبردی بلندمدت، طراحی سیستمهای کارآمد و بهینهسازی فرآیندها و ساختارهاست. افراد دارای این تیپ شخصیتی معمولاً در تحلیل مسائل پیچیده، شناسایی نقاط ضعف سیستمها و طراحی راهحلهای راهبردی و کارآمد عملکرد بسیار قوی و قابل توجهی دارند. آنها به دنبال دانش، تخصص و بهبود مستمر هستند و در دستیابی به اهداف خود قاطعیت و پشتکار قابل توجهی نشان میدهند.
تیپ شخصیتی INTP: این تیپ شخصیتی با ترکیب درونگرایی، شهودی بودن، فکری بودن و انعطافپذیری شناخته میشود. مشخصه اصلی و برجسته افراد این تیپ، کنجکاوی ذاتی و علاقه عمیق به درک اصول بنیادین، قوانین جهانشمول و تحلیل نظری و عمیق مسائل است. این افراد معمولاً در شناسایی تناقضها، حل مسائل پیچیده علمی و فنی و ارائه دیدگاههای خلاقانه و نوآورانه عملکرد بسیار قابل توجهی دارند. آنها متفکرانی مستقل هستند که از چالشهای ذهنی، مباحثات عمیق و کشف حقایق پنهان لذت میبرند.
تیپ شخصیتی ENTJ: این تیپ شخصیتی با ترکیب برونگرایی، شهودی بودن، فکری بودن و نظمگرایی مشخص میشود. تمرکز اصلی این افراد بر سازماندهی کارآمد منابع، مدیریت افراد و فرآیندها و دستیابی به اهداف مشخص و بلندمدت است. افراد این تیپ شخصیتی معمولاً در تدوین و اجرای برنامههای راهبردی، رهبری تیمها و سازمانها و بهینهسازی عملکرد سیستمهای پیچیده عملکرد قوی و چشمگیری دارند. آنها رهبرانی قاطع، هدفمند و کارآمد هستند که به دنبال ایجاد تغییرات مثبت و پایدار در محیط پیرامون خود هستند.
تیپ شخصیتی ENTP: این تیپ شخصیتی با ترکیب برونگرایی، شهودی بودن، فکری بودن و انعطافپذیری شناخته میشود. مشخصه اصلی و برجسته این افراد، توانایی منحصر به فرد آنها در دیدن ارتباطات جدید و غیرمعمول بین مفاهیم مختلف، کشف امکانات نادیده و خلق راهحلهای نوآورانه است. افراد این تیپ شخصیتی معمولاً در تولید ایدههای خلاقانه، حل خلاقانه و غیرمتعارف مسائل و ایجاد تفکر واگرا در گروهها عملکرد بسیار قابل توجهی دارند. آنها افرادی پرانرژی، ذهنباز و چالشطلب هستند که از بحثهای فکری، آزمودن فرضیهها و کشف راههای جدید برای انجام امور لذت میبرند.
۲- گروه دیپلماتها (NF)
این گروه از ترکیب ویژگی شهودی (N) و احساسی (F) شکل میگیرد. اساس نامگذاری این گروه، تمایل عمیق و قابل توجه آنها به درک پیچیدگیهای روابط انسانی، شناسایی نیازها و انگیزههای پنهان افراد و تأثیرگذاری مثبت بر دیگران از طریق ارتباط معنادار، همدلی عمیق و درک متقابل است. این گروه شامل چهار تیپ شخصیتی متمایز زیر است:
تیپ شخصیتی INFJ: این تیپ شخصیتی با ترکیب درونگرایی، شهودی بودن، احساسی بودن و نظمگرایی مشخص میشود. تمرکز اصلی این افراد بر درک عمیق و ژرف انگیزههای انسانی، کشف معنای زندگی و یافتن راههایی برای بهبود شرایط انسانی و اجتماعی است. افراد این تیپ شخصیتی معمولاً در شناسایی الگوهای پنهان رفتاری، ارائه مشاوره عمیق و معنادار و ایجاد تغییرات مثبت در زندگی دیگران عملکرد قوی و قابل توجهی دارند. آنها افرادی آرمانگرا، متعهد به ارزشها و بسیار دوراندیش هستند که به دنبال تحقق پتانسیلهای انسانی و ایجاد جهانی بهتر هستند.
تیپ شخصیتی INFP: این تیپ شخصیتی با ترکیب درونگرایی، شهودی بودن، احساسی بودن و انعطافپذیری شناخته میشود. این افراد معمولاً به ارزشها و اصول اخلاقی و انسانی خود عمیقاً پایبند هستند و در تلاش مستمر برای کمک به دیگران، بهبود شرایط اجتماعی و تحقق آرمانهای انسانی هستند. آنها به شدت خلاق، ایدهپرداز و دارای تخیلی غنی و پویا هستند و در حوزههای هنر، ادبیات، روانشناسی و هر فعالیتی که نیازمند خلاقیت، اصالت و بیان احساسات عمیق باشد، معمولاً موفق و تأثیرگذار عمل میکنند. آنها در جستجوی معنای شخصی، اصالت و هماهنگی با ارزشهای درونی خود هستند.
تیپ شخصیتی ENFJ: این تیپ شخصیتی با ترکیب برونگرایی، شهودی بودن، احساسی بودن و نظمگرایی مشخص میشود. این افراد معمولاً رهبران طبیعی، مربیان توانمند و تسهیلگران ماهر روابط انسانی هستند و توانایی بسیار بالایی در ایجاد ارتباطات عمیق، معنادار و اثربخش با دیگران دارند. آنها به شدت به نیازها، خواستهها و پتانسیلهای دیگران توجه میکنند و در ایجاد انگیزه، الهامبخشی و راهنمایی افراد به سمت رشد و تعالی فردی و جمعی مهارت و توانایی قابل توجهی دارند. آنها به دنبال هماهنگی، اتحاد و پیشرفت جمعی هستند و از کمک به دیگران برای شکوفایی استعدادهایشان عمیقاً لذت میبرند.
تیپ شخصیتی ENFP: این تیپ شخصیتی با ترکیب برونگرایی، شهودی بودن، احساسی بودن و انعطافپذیری شناخته میشود. این افراد معمولاً بسیار خلاق، پرانرژی، پرشور و هیجانانگیز هستند و مشتاقانه به دنبال تجربیات جدید، امکانات بکر و ارتباطات انسانی عمیق و معنادار میگردند. آنها به شدت ایدهپرداز، الهامبخش و نوآور هستند و توانایی قابل توجهی در شناسایی پتانسیلهای پنهان افراد، ارائه دیدگاههای تازه و ایجاد فضای مثبت و پرانرژی در محیطهای اجتماعی و گروهی دارند. آنها از گفتگوهای عمیق، کشف امکانات جدید و کمک به دیگران برای دیدن تصویر بزرگتر و امکانات بیشمار آینده لذت میبرند.
۳- گروه نگهبانان (SJ)
این گروه از ترکیب ویژگی حسی (S) و قضاوتگر (J) شکل میگیرد. تمرکز اصلی و محوری این گروه بر ایجاد و حفظ ساختار، نظم، ثبات و امنیت در محیط فردی و اجتماعی است. افراد این گروه معمولاً به جزئیات عینی توجه ویژهای دارند، به دقت و وسواس مسئولیتهای خود را انجام میدهند و به دنبال حفظ، تقویت و انتقال سنتها، ارزشها و ساختارهای اجتماعی و سازمانی موجود هستند. این گروه شامل چهار تیپ شخصیتی متمایز زیر است:
تیپ شخصیتی ISTJ: این تیپ شخصیتی با ترکیب درونگرایی، حسی بودن، فکری بودن و نظمگرایی مشخص میشود. این افراد معمولاً بسیار منظم، دقیق، وظیفهشناس و مسئولیتپذیر هستند و به جزئیات عینی و واقعیتهای قابل سنجش توجه بسیار زیادی دارند. آنها در انجام وظایف خود بسیار دقیق، متعهد، قابل اعتماد و پیگیر هستند و به حفظ استانداردها، پیروی از قوانین و تکمیل دقیق و بینقص وظایف محوله اهمیت ویژهای میدهند. آنها افرادی عملگرا، منطقی و واقعبین هستند که در محیطهای ساختارمند، قانونمند و سنتی عملکرد بسیار خوبی از خود نشان میدهند.
تیپ شخصیتی ISFJ: این تیپ شخصیتی با ترکیب درونگرایی، حسی بودن، احساسی بودن و نظمگرایی شناخته میشود. این افراد معمولاً به شدت به دیگران، به ویژه افراد نزدیک و مهم زندگیشان توجه و اهمیت میدهند و در تلاش مستمر هستند تا به نیازهای عملی، عاطفی و روزمره آنها پاسخ دهند و امنیت، آسایش و رفاه آنها را تأمین کنند. آنها به شدت وفادار، قابل اعتماد، مراقب و حمایتگر هستند و در ایجاد محیطهای امن، گرم و صمیمی در خانواده، دوستان و گروههای اجتماعی عملکرد بسیار خوبی دارند. آنها به حفظ روابط با ارزش، مراقبت از سنتها و ایجاد ثبات در زندگی خود و عزیزانشان اهمیت زیادی میدهند.
تیپ شخصیتی ESTJ: این تیپ شخصیتی با ترکیب برونگرایی، حسی بودن، فکری بودن و نظمگرایی مشخص میشود. این افراد معمولاً رهبران طبیعی، سازماندهندگان توانمند و مدیران کارآمد هستند و همواره به دنبال سازماندهی منابع، ساختاردهی به فرآیندها و مدیریت اثربخش افراد و کارها برای دستیابی به نتایج مشخص و ملموس هستند. آنها افرادی به شدت عملگرا، منطقی، قاطع و نتیجهمحور هستند و در محیطهای کاری، سازمانی و مدیریتی که نیازمند نظم، کارآیی و پایبندی به استانداردها و فرآیندهاست، عملکرد بسیار خوبی از خود نشان میدهند. آنها به پایبندی به تعهدات، حفظ نظم و ساختار و ایجاد سیستمهای کارآمد و پایدار اهمیت ویژهای میدهند.
تیپ شخصیتی ESFJ: این تیپ شخصیتی با ترکیب برونگرایی، حسی بودن، احساسی بودن و نظمگرایی شناخته میشود. این افراد معمولاً به شدت اجتماعی، مردمدوست، حمایتگر و خدمتمحور هستند و همواره در تلاشاند تا روابط مثبت، سازنده و هماهنگ با دیگران برقرار کنند و به نیازهای عملی و عاطفی آنها پاسخ دهند. آنها به نیازها، خواستهها و احساسات دیگران توجه بسیار زیادی دارند و در ایجاد محیطهای گرم، صمیمی و حمایتکننده در خانواده، جمع دوستان و محیطهای اجتماعی و کاری عملکرد بسیار خوبی از خود نشان میدهند. آنها به همکاری، هماهنگی، حفظ ارزشهای مشترک و ایجاد تجربیات مثبت برای همه افراد گروه اهمیت ویژهای میدهند.
۴- گروه کاوشگران (SP)
این گروه از ترکیب ویژگی حسی (S) و ادراکی § شکل میگیرد. تمرکز اصلی و محوری این گروه بر روی تجربیات عملی و عینی، زندگی در لحظه حال، انعطافپذیری و واکنش سریع و کارآمد به شرایط متغیر است. افراد این گروه معمولاً به دنبال تجربیات جدید، چالشبرانگیز و هیجانانگیز هستند و در مواجهه با چالشهای غیرمنتظره و شرایط اضطراری به سرعت، خلاقانه و کارآمد واکنش نشان میدهند. این گروه شامل چهار تیپ شخصیتی متمایز زیر است:
تیپ شخصیتی ISTP: این تیپ شخصیتی با ترکیب درونگرایی، حسی بودن، فکری بودن و انعطافپذیری مشخص میشود. این افراد معمولاً عملگرا، منطقی، مستقل و بسیار کاربردی هستند و در حل مسائل عملی، فنی و مکانیکی مهارت و توانایی قابل توجهی دارند. آنها به شدت مستقل، خودکفا و متکی به خود هستند و همواره به دنبال کسب مهارتهای جدید، تجربیات چالشبرانگیز و درک عملی چگونگی کارکرد اشیا و سیستمها میگردند. آنها در موقعیتهای بحرانی، تحت فشار و اضطراری عملکرد بسیار خوبی از خود نشان میدهند و توانایی قابل توجهی در حفظ خونسردی، تفکر منطقی و واکنش سریع و کارآمد دارند.
تیپ شخصیتی ISFP: این تیپ شخصیتی با ترکیب درونگرایی، حسی بودن، احساسی بودن و انعطافپذیری شناخته میشود. این افراد معمولاً خلاق، هنرمند، حساس و بسیار آگاه از زیباییهای ظریف و جزئیات دقیق محیط پیرامون هستند و همواره به دنبال کشف زیبایی، تجربههای حسی غنی و بیان احساسات درونی خود از طریق اشکال مختلف هنر، طراحی و خلاقیت هستند. آنها به شدت به احساسات، ارزشها و نیازهای خود و دیگران توجه و اهمیت میدهند و در هنرهای تجسمی، موسیقی، طراحی و هر فعالیتی که نیازمند حس زیباییشناسی، توجه به جزئیات ظریف و بیان صادقانه احساسات باشد، معمولاً موفق و تأثیرگذار عمل میکنند. آنها از زندگی در لحظه حال، تجربه حسی کامل و غنی جهان و ایجاد هماهنگی بین خود و محیط پیرامون لذت میبرند.
تیپ شخصیتی ESTP: این تیپ شخصیتی با ترکیب برونگرایی، حسی بودن، فکری بودن و انعطافپذیری مشخص میشود. این افراد معمولاً بسیار پرانرژی، فعال، عملگرا و ریسکپذیر هستند و همواره به دنبال تجربیات هیجانانگیز، چالشهای جدید و فرصتهای عملی برای نشان دادن تواناییهای خود میگردند. آنها به سرعت واکنش نشان میدهند، قدرت تصمیمگیری سریع در شرایط فشار و استرس دارند و در موقعیتهای چالشبرانگیز، بحرانی و نیازمند اقدام فوری عملکرد بسیار خوبی از خود نشان میدهند. آنها از حل مسائل عملی، مذاکره، چانهزنی و مواجهه با چالشهای غیرمنتظره لذت میبرند و در محیطهایی که نیازمند واکنش سریع، سازگاری و حضور ذهن باشد، بسیار موفق عمل میکنند.
تیپ شخصیتی ESFP: این تیپ شخصیتی با ترکیب برونگرایی، حسی بودن، احساسی بودن و انعطافپذیری شناخته میشود. این افراد معمولاً بسیار اجتماعی، پرانرژی، خونگرم و خوشگذران هستند و همواره مشتاقانه به دنبال لذت بردن از لحظه حال، تجربیات حسی غنی و ایجاد شادی و نشاط در جمع هستند. آنها به شدت به احساسات، نیازها و خواستههای خود و دیگران توجه دارند و توانایی قابل توجهی در ایجاد فضای مثبت، پرانرژی و شاد در محیطهای اجتماعی، برگزاری رویدادهای موفق و جذاب و جلب توجه و همراهی دیگران دارند.
۳- سنجش و ارزیابی MBTI
تیپ شخصیتی افراد در مدل MBTI از طریق پاسخگویی به پرسشنامه رسمی تعیین میشود. این پرسشنامه مجموعهای از سؤالات مجبور-گزین (Forced-Choice) را شامل میشود که پاسخدهنده باید از میان دو گزینه، موردی را انتخاب کند که به بهترین شکل، رفتار یا گرایش معمول او را توصیف میکند. هدف اصلی این سؤالات، شناسایی ترجیحات ذاتی فرد در هر یک از چهار بُعد اصلی است، نه سنجش مهارت یا تواناییهای او.
ترجمه آزمون MBTI به زبانهای دیگر، از جمله فارسی، فرآیندی بسیار تخصصی و پیچیده است که فراتر از ترجمه صرف کلمات میرود. این فرآیند مستلزم انطباق فرهنگی، روانسنجی و اعتباریابی مجدد است. حتی انتخاب واژگان در ترجمه میتواند تأثیر قابل توجهی بر نحوه درک سؤالات و در نتیجه پاسخهای افراد داشته باشد. به عنوان مثال، برخی مفاهیم روانشناختی ممکن است در فرهنگهای مختلف معانی متفاوتی داشته باشند، یا برخی صفات شخصیتی در یک فرهنگ ارزشمندتر از فرهنگ دیگر تلقی شوند.
تکمیل پرسشنامه رسمی MBTI معمولاً تحت نظارت یک متخصص آموزشدیده انجام میشود. این متخصصان دورههای تخصصی را گذراندهاند و صلاحیت لازم برای اجرا، نمرهگذاری و تفسیر نتایج را دارند. آنها میتوانند با توجه به دانش تخصصی خود، نتایج را به شکلی دقیق تفسیر کرده و به فرد در درک بهتر تیپ شخصیتیاش کمک کنند. این فرآیند تفسیر، بخش مهمی از ارزش آزمون MBTI است که در نسخههای غیررسمی و آنلاین معمولاً به درستی انجام نمیشود.
اگرچه نسخههای غیررسمی و آنلاین فراوانی از آزمونهای مشابه MBTI وجود دارند که به راحتی و اغلب رایگان در دسترس هستند، اما باید توجه داشت که اعتبار و پایایی این نسخهها به اندازه ابزار رسمی مورد تأیید نیست. این آزمونهای غیررسمی معمولاً فاقد پشتوانه پژوهشی قوی، استانداردسازی مناسب و روشهای روانسنجی دقیق هستند که در نسخه اصلی MBTI به کار گرفته شده است.
در نهایت، باید به این نکته توجه داشت که نتایج آزمون MBTI، حتی در نسخه رسمی آن، نباید به عنوان حقیقتی مطلق یا تغییرناپذیر درباره شخصیت فرد تلقی شود، بلکه ابزاری برای خودشناسی بیشتر و درک بهتر تفاوتهای فردی است. استفاده صحیح از این ابزار مستلزم آگاهی از محدودیتها و ملاحظات علمی و حقوقی مرتبط با آن است.
نگاهی به جایگاه علمی MBTI
آزمون MBTI علیرغم محبوبیت فراگیر در محیطهای کاری و حوزههای توسعه فردی، در فضای علمی روانشناسی با چالشهای جدی روبرو است. این ابزار که در میان عموم مردم و سازمانها کاربرد گستردهای یافته، هنگام بررسیهای دقیق علمی در مقایسه با مدلهای پژوهشمحور مانند مدل پنج عاملی شخصیت، اعتبار کمتری دارد. مدل پنج عاملی با تکیه بر سنجش صفات در یک طیف پیوسته، پشتوانه پژوهشی قویتری را به خود اختصاص داده است.
انتقادات علمی به MBTI را میتوان در چندین محور اصلی بررسی کرد. نخست، پایداری نتایج این آزمون محل تردید است. پژوهشهای متعدد نشان دادهاند که اگر فردی پس از گذشت مدت کوتاهی، حتی چند هفته، مجدداً در این آزمون شرکت کند، احتمال قابل توجهی وجود دارد که نتیجهای متفاوت به دست آورد و در تیپ شخصیتی دیگری دستهبندی شود. این عدم ثبات سؤال برانگیز است و پرسش مهمی را مطرح میکند: آیا تیپ شخصیتی اعلام شده واقعاً نمایانگر ویژگیهای پایدار فرد است یا بیشتر متأثر از شرایط موقتی و حالات روانی لحظهای اوست؟ طبیعتاً ابزاری که نتایج آن به این شکل متغیر باشد، برای تصمیمگیریهای مهم یا شناخت عمیق شخصیت قابل اتکا نخواهد بود.
مسئله اعتبار و روایی، دومین محور انتقادی جدی به MBTI است. آیا این آزمون واقعاً همان چیزی را اندازهگیری میکند که ادعا میکند؟ آیا میتواند پیامدهای معنادار زندگی واقعی مانند موفقیت شغلی یا تحصیلی را پیشبینی کند؟ در این زمینه، شواهد علمی محکمی مبنی بر اینکه تعلق به یک تیپ خاص MBTI بتواند به تنهایی عامل تعیینکنندهای برای موفقیت در یک حوزه مشخص باشد، بسیار اندک است. در مقابل، مدل پنج عاملی شخصیت با سنجش ویژگیهایی مانند وظیفهشناسی (Conscientiousness)، ارتباط معنادار و قابل اتکاتری با عملکرد شغلی و تحصیلی نشان داده است.
رویکرد دوقطبی و مطلقگرایانه MBTI نیز از دیگر انتقادات اساسی به این مدل است. در این آزمون، فرد مجبور است خود را در هر یک از چهار بُعد، در یکی از دو دسته متضاد قرار دهد. برای مثال، فرد یا «درونگرا» است یا «برونگرا». این نگاه دوگانهانگار در تضاد با یافتههای گسترده روانشناسی شخصیت است که نشان میدهد اکثر ویژگیهای شخصیتی انسان در یک طیف پیوسته توزیع میشوند. در واقع، بیشتر افراد نه کاملاً درونگرا هستند و نه کاملاً برونگرا، بلکه درجاتی از هر دو ویژگی را دارند و بسیاری در میانه این طیف قرار میگیرند. اجبار افراد به انتخاب یکی از دو سر طیف، تصویری سادهانگارانه از پیچیدگی واقعی شخصیت انسان ارائه میدهد که با توزیع طبیعی این صفات در جمعیت سازگاری ندارد.
از منظر روششناختی و آماری، ساختار چهار بُعدی و شانزده تیپی MBTI نتوانسته است از طریق تحلیلهای آماری مستقل و پیشرفته، مانند تحلیل عاملی (Factor Analysis) که برای بررسی ساختار زیربنایی آزمونها کاربرد دارد، به طور مداوم و قاطع تأیید شود. این در حالی است که مدل پنج عاملی شخصیت به طور مکرر در مطالعات مختلف و با نمونههای متفاوت مورد تأیید قرار گرفته است. این تحلیلهای آماری به پژوهشگران کمک میکنند تا مشخص کنند آیا ابعاد تعریف شده در یک مدل واقعاً متمایز و دارای پشتوانه تجربی هستند یا خیر.
کاستی قابل توجه دیگر MBTI، نادیده گرفتن یک جنبه مهم از تفاوتهای فردی است که به تجربه هیجانات منفی و نحوه کنار آمدن با استرس مربوط میشود. این مدل فاقد بُعدی است که مستقیماً این جنبه را بسنجد، در حالی که در مدل پنج عاملی، این ویژگی تحت عنوان «روانرنجوری» یا «ثبات عاطفی» (Neuroticism) شناخته میشود و نقش بسیار مهمی در سلامت روان، روابط بین فردی و واکنشهای فرد به چالشهای زندگی ایفا میکند.
با در نظر گرفتن مجموعه این انتقادات، بسیاری از روانشناسان دانشگاهی و محققان حوزه شخصیت، MBTI را نه به عنوان یک ابزار سنجش دقیق و معتبر علمی، بلکه بیشتر به عنوان روشی برای تسهیل خودشناسی، بهبود ارتباطات گروهی و آغاز گفتگو درباره تفاوتهای فردی تلقی میکنند. استفاده از این ابزار به عنوان سرنخی برای خودشناسی اولیه یا افزایش آگاهی از تفاوتهای فردی میتواند مفید باشد، اما اتکا به آن برای تصمیمگیریهای حیاتی مانند انتخاب شغل، استخدام افراد یا تشخیصهای روانشناختی به هیچ وجه توصیه نمیشود.
در نهایت، میتوان گفت ارزش MBTI نه در دقت علمی آن، بلکه در تواناییاش برای ایجاد چارچوبی قابل درک و جذاب برای بحث درباره تفاوتهای فردی است. این ابزار میتواند به عنوان نقطه شروعی برای کاوش بیشتر در شخصیت و خودشناسی مورد استفاده قرار گیرد، اما همواره باید محدودیتهای علمی آن را در نظر داشت و از آن به عنوان یک برچسب قطعی و تغییرناپذیر بر شخصیت افراد استفاده نکرد.
ثبات شخصیت در برابر قدرت موقعیت
بارها در زندگی روزمره با موقعیتهایی روبرو شدهایم که درک ما را از ثبات و یکپارچگی شخصیت اطرافیانمان به چالش کشیدهاند. شاید شما نیز تجربه کرده باشید: همکاری که معمولاً آرام و منطقی است، ناگهان در یک جلسه پرفشار، کنترل خود را از دست میدهد و واکنشی تند و غیرمنتظره نشان میدهد. یا دوستی که همواره او را فردی محتاط و محافظهکار میشناختید، در یک سفر تفریحی دست به کارهای هیجانانگیز و ماجراجویانه میزند. یا مثال ملموس فردی است که در دوران نیاز و تنگدستی، رفتاری بسیار متواضعانه، قدرشناس و مهربان از خود بروز میدهد؛ به گونهای که ما او را فردی فروتن و همدل مییابیم. اما همین فرد، پس از عبور از بحران و رفع نیازش، ممکن است رفتاری کاملاً متفاوت در پیش گیرد؛ شاید فاصلهگیر، شاید کمتوجه و یا حتی در مواردی، متکبرانه.
این تجربیات گیجکننده، پرسشهای بنیادینی را در ذهن ما ایجاد میکنند: آیا شخصیت افراد واقعاً آنقدرها هم که تصور میکنیم، ثابت و پایدار است؟ آیا رفتارهای متناقض نشاندهندۀ دورویی و نقش بازی کردن است یا حقیقت پیچیدهتری در میان است؟ آیا اساساً میتوان به ارزیابیهای شخصیتی اعتماد کرد، وقتی میبینیم افراد در موقعیتهای گوناگون، چهرههای متفاوتی از خود به نمایش میگذارند؟
پاسخ به این پرسشها در یکی از جذابترین و در عین حال چالشبرانگیزترین مباحث روانشناسی شخصیت نهفته است: تعامل بین فرد و موقعیت.
دههها پژوهش علمی نشان داده است که رفتار انسان صرفاً محصول ویژگیهای درونی و پایدار شخصیت نیست، بلکه نتیجۀ تعامل آن ویژگیها و نیروهای محیطی و موقعیتی است که فرد در آن قرار میگیرد. در دهههای میانی قرن بیستم، دیدگاه غالب بر پایداری صفات شخصیتی تأکید داشت. اما مشاهدات دقیقتر و مطالعاتی نظیر کارهای والتر میشل در اواخر دهه ۱۹۶۰ (که به بحث شخص-موقعیت شهرت یافت)، نشان داد که پیشبینی رفتار افراد در یک موقعیت خاص، تنها بر اساس نمرات آنها در آزمونهای شخصیتی، اغلب دشوار و با خطای قابل توجهی همراه است. رفتار افراد بیش از آنچه تصور میشد، در موقعیتهای مختلف نوسان داشت.
این یافتهها به معنای بیاعتبار بودن مفهوم شخصیت یا بیفایده بودن آزمونهای شخصیتشناسی نیست. بلکه به این معناست که باید از یک دیدگاه سادهانگارانه، که شخصیت را عاملی ثابت و تعیینکنندۀ مطلق رفتار میداند، فراتر رویم و به یک دیدگاه تعاملی (Interactionism) روی آوریم. این دیدگاه تأکید میکند که شخصیت فرد بر نحوۀ تفسیر او از موقعیت، احساساتی که در آن موقعیت تجربه میکند و پاسخهای رفتاری که انتخاب میکند، تأثیر میگذارد. همزمان، خودِ موقعیت نیز با الزامات، فشارها، هنجارها و فرصتهایی که ایجاد میکند، میتواند برخی جنبههای شخصیتی فرد را فعال یا سرکوب کرده و بروز رفتارهای خاصی را تسهیل یا مهار نماید.
بیایید به مثال فردی که رفتارش پس از رفع نیاز تغییر کرد، بازگردیم. از دیدگاه تعاملی، این پدیده را میتوان اینگونه تبیین کرد: موقعیت نیاز به کمک یک موقعیت قدرتمند است. این موقعیت، فشارهای اجتماعی و انتظارات مشخصی را به همراه دارد (انتظار میرود فرد نیازمند، برای جلب کمک، رفتاری حاکی از تواضع و قدردانی نشان دهد). این فشار موقعیتی میتواند جنبههایی از شخصیت فرد را فعال کند که منجر به بروز رفتار مهربانانه و متواضعانه میشود. این رفتار لزوماً نقاب یا دروغ نیست، بلکه پاسخی انطباقی به الزامات آن موقعیت خاص است که توسط ساختار شخصیتی فرد ممکن شده است. حال، وقتی موقعیت تغییر میکند و نیاز برطرف میشود، آن فشار موقعیتی خاص از بین میرود. در این موقعیت جدید، جنبههای دیگری از شخصیت فرد (مثلاً نیاز به استقلال یا احساس قدرت بیشتر) میتوانند فعال شوند و رفتار متفاوتی را شکل دهند. بنابراین، رفتار مشاهدهشده، نتیجۀ تعامل بین ساختار شخصیتی پیچیده فرد (که شامل جنبههای مختلفی است) و ویژگیهای متغیر موقعیت است.
حال این سؤال پیش میآید که تکلیف نتایج آزمونهای استاندارد شخصیت مانند پرسشنامه پنج عاملی (Big Five) چه میشود؟ آیا اگر فردی در دو موقعیت متفاوت (مثلاً یک بار در شرایط آرام و یک بار تحت فشار کاری) به این پرسشنامهها پاسخ دهد، نتایج متفاوتی به دست خواهد آمد؟ در پاسخ باید گفت، این پرسشنامهها اصولاً برای سنجش صفات (Traits) طراحی شدهاند، نه حالات (States). صفات به الگوهای نسبتاً پایدار و گرایشهای کلی فکری، احساسی و رفتاری فرد در طول زمان و در گستره وسیعی از موقعیتها اشاره دارند. سؤالات این آزمونها معمولاً از فرد میخواهند رفتار یا احساسات معمول، کلی یا غالب خود را گزارش کند (مثلاً آیا به طور کلی فردی معاشرتی هستید؟). هدف، به دست آوردن تصویری از گرایشهای بنیادین و نسبتاً پایدار فرد است، نه وضعیت لحظهای او.
بنابراین، اگر آزمون به درستی اجرا شود و فرد با صداقت و با در نظر گرفتن الگوی کلی رفتار خود پاسخ دهد، انتظار نمیرود که صرفاً تغییر موقعیت فیزیکی یا زمانی کوتاهمدت، منجر به تغییرات چشمگیر و معنادار در نتایج کلی پروفایل شخصیتی او شود. تحقیقات گسترده، پایایی قابل قبولی را برای آزمونهای معتبر شخصیت در طول زمان نشان میدهند، به خصوص در بزرگسالی که ساختار شخصیت به ثبات بیشتری رسیده است.
البته این به معنای عدم تأثیر هرگونه عامل موقعیتی بر پاسخگویی نیست. چند نکته ظریف وجود دارد:
۱- حالت خلقی شدید: یک حالت خلقی بسیار شدید و گذرا (مانند اضطراب حاد یا سرخوشی افراطی در لحظه پاسخگویی) میتواند به طور موقت بر نحوه تفسیر و پاسخ فرد به برخی سؤالات تأثیر بگذارد، اما معمولاً پروفایل کلی را دگرگون نمیکند.
۲- زمینه و هدف آزمون: موقعیتی که آزمون در آن اجرا میشود، میتواند بر انگیزه فرد برای نحوه پاسخگویی تأثیر بگذارد. برای مثال، فردی که برای استخدام به پرسشنامه پاسخ میدهد (موقعیتی با پیامدهای مهم)، ممکن است آگاهانه یا ناخودآگاه تلاش کند خود را مطلوبتر نشان دهد (سوگیری پاسخ مطلوب اجتماعی). این میتواند منجر به تفاوتهایی در نتایج شود، اما این تفاوت بیشتر ناشی از تغییر در گزارش رفتار است تا تغییر واقعی در صفت زیربنایی.
۳- تغییرات رشدی و تجربی: شخصیت کاملاً ثابت نیست و در طول زمان، به ویژه در پاسخ به تجربیات مهم زندگی، میتواند به تدریج تغییر کند. اگر فاصله بین دو بار اجرای آزمون بسیار طولانی باشد (مثلاً چندین سال) و فرد تحولات قابل توجهی را از سر گذرانده باشد، ممکن است تفاوتهایی در نتایج مشاهده شود که نشاندهنده تغییر واقعی شخصیت است.
در نتیجه، مشاهده رفتارهای متفاوت از یک فرد در موقعیتهای گوناگون، اعتبار مفهوم شخصیت یا آزمونهای شخصیتشناسی را زیر سؤال نمیبرد. بلکه بر پیچیدگی رفتار انسان و اهمیت حیاتی در نظر گرفتن تعامل پویا بین فرد و موقعیت تأکید میکند. آزمونهای شخصیت به ما یک نقشه کلی از سرزمین وجودی فرد و گرایشهای غالب او میدهند، اما اینکه فرد در کدام نقطه از این سرزمین و در پاسخ به کدام شرایط آب و هوایی (موقعیتی) قرار خواهد گرفت و چه رفتاری از خود بروز خواهد داد، نیازمند تحلیل دقیقتر زمینه و تعامل آن با ویژگیهای فردی است. درک این تعامل به ما کمک میکند تا از قضاوتهای شتابزده در مورد دیگران پرهیز کنیم و به جای جستجوی یک “شخصیت واقعی” ثابت و واحد، به دنبال درک الگوهای پیچیدهتر و وابسته به موقعیت در رفتار انسان باشیم.
ورود به سایهها: آشنایی با جنبههای تاریک شخصیت
دنیای روانشناسی شخصیت، اغلب بر ویژگیهای مثبت یا خنثی تمرکز دارد؛ ابعادی مانند برونگرایی، وظیفهشناسی یا گشودگی به تجربه که به ما در درک تفاوتهای فردی و پیشبینی رفتارهای معمول کمک میکنند. اما شخصیت انسان، وجوه پیچیده و گاه تاریکتری نیز دارد؛ جنبههایی که نقش مهمی در شکلدهی به تعاملات اجتماعی، موفقیتهای شغلی و البته، تصمیمگیریهای ما ایفا میکنند.
در اوایل قرن بیست و یکم، دو پژوهشگر به نامهای دِلروی پائولوس و کوین ویلیامز در سال ۲۰۰۲، توجه جامعه علمی را به مجموعهای از سه ویژگی شخصیتی جلب کردند که به نظر میرسید اغلب با هم همراه میشوند و پیامدهای رفتاری مشابهی از جنس خودخواهی یا استثمار دارند. آنها این ویژگیها را سهگانه تاریک (Dark Triad) نامیدند.
نکته مهمی که باید از ابتدا بر آن تأکید کرد این است که وقتی از جنبههای تاریک یا سهگانه تاریک صحبت میکنیم، منظورمان لزوماً اختلالات روانی شدید یا شخصیتهای شرور داستانها نیست. بلکه اتفاقا به ویژگیها یا گرایشهایی در طیف نرمال جمعیت اشاره داریم. یعنی بسیاری از افراد ممکن است درجات خفیف تا متوسط از این ویژگیها را در شخصیت خود داشته باشند، بدون آنکه به لحاظ بالینی دچار اختلال شخصیت تشخیص داده شوند.
ماکیاولیسم
نام این ویژگی از نیکولو ماکیاولی، فیلسوف ایتالیایی دوره رنسانس و نویسنده کتاب مشهور شهریار (The Prince) گرفته شده است. ماکیاولی در کتابش، توصیههایی عملگرایانه و گاه بیرحمانه برای حفظ قدرت به فرمانروایان ارائه میدهد. در روانشناسی شخصیت، ماکیاولیسم به گرایش فرد به استفاده از دیگران به عنوان ابزاری برای رسیدن به اهداف شخصی، دیدگاهی بدبینانه نسبت به ماهیت انسان (باور به اینکه همه اساساً خودخواه و قابل فریب هستند)، و تمایل به دستکاری، فریب و استراتژیهای حسابشده در روابط فردی اشاره دارد.
فردی که نمره بالایی در مقیاس ماکیاولیسم میگیرد، معمولاً رفتاری سرد، منطقی (در ظاهر) و به شدت متمرکز بر منافع خود دارد. او استاد بازیهای بلندمدت است؛ ممکن است امروز لطفی در حق شما بکند، نه از سر مهربانی، بلکه چون محاسبه کرده که این کار در آینده به نفعش تمام خواهد شد. این افراد میتوانند بسیار جذاب و متقاعدکننده باشند، اما این جذابیت اغلب سطحی و در خدمت اهداف پنهانشان است. آنها در مذاکرات یا رقابتها، ممکن است از اطلاعات به عنوان سلاح استفاده کنند، شایعهپراکنی کنند یا با ایجاد ائتلافهای موقتی، رقبای خود را کنار بزنند.
برای مثال، تصور کنید همکارتان را که همیشه دقیقاً میداند به چه کسی نزدیک شود و چه اطلاعاتی را به اشتراک بگذارد تا در پروژه بعدی نقش کلیدیتری به دست آورد. او ممکن است با چاپلوسی نظر مدیر را جلب کند، در حالی که پشت سر، اطلاعات مهمی را از شما پنهان میکند تا خودش برجستهتر به نظر برسد. یا فردی را در نظر بگیرید که در روابط دوستانه، دائماً در حال سنجش این است که هر رابطه چقدر برایش سود دارد و به محض اینکه احساس کند رابطهای دیگر برایش منفعتی ندارد، به راحتی آن را کنار میگذارد. این نگاه ابزاری به دیگران و تمرکز بر محاسبهگری استراتژیک، هسته اصلی ماکیاولیسم است.
خودشیفتگی (در سطح غیربالینی)
همه ما درجاتی از عزت نفس و علاقه به خود را داریم که برای سلامت روان ضروری است. اما خودشیفتگی (Narcissism)، که نامش از اسطوره یونانی نارکیسوس (که عاشق تصویر خود در آب شد) گرفته شده، پا را از این فراتر میگذارد. این ویژگی با احساس خودبزرگبینی اغراقآمیز، باور به خاص و برتر بودن، نیاز شدید به تحسین و توجه دیگران، فقدان قابل توجه همدلی نسبت به احساسات و نیازهای اطرافیان، و حس استحقاق (باور به اینکه لایق رفتار ویژه و بهترینها هستند) مشخص میشود.
باز هم تأکید میشود که منظور در اینجا لزوماً اختلال شخصیت خودشیفته نیست، بلکه گرایشها و ویژگیهای خودشیفتهوار در افراد عادی است. فردی با سطح بالای خودشیفتگی، ممکن است دائماً در مورد دستاوردها و تواناییهای خود (اغلب با بزرگنمایی) صحبت کند، انتظار داشته باشد که دیگران همیشه او را تأیید و تحسین کنند، و نسبت به انتقاد بسیار شکننده و حساس باشد (هرچند ممکن است این حساسیت را پشت نقابی از اعتماد به نفس پنهان کند). آنها دنیا را عمدتاً از دریچه نگاه خود میبینند و در درک دیدگاهها و تجربیات عاطفی دیگران مشکل دارند.
به فردی فکر کنید که در شبکههای اجتماعی، تصویری بینقص و بسیار موفق از خود به نمایش میگذارد و دائماً به دنبال لایک و کامنتهای تحسینآمیز است. یا مدیری که ایدههای خود را بینقص میداند، به نظرات کارشناسی زیردستانش بیتوجهی میکند و هرگونه شکست یا اشتباه را به عوامل بیرونی یا بیکفایتی دیگران نسبت میدهد. یا دوستی که در مکالمات، همیشه بحث را به سمت خودش و تجربیاتش میکشاند و کمتر به حرفها و احساسات شما گوش میدهد، مگر اینکه به نوعی به او مربوط شود. این تمرکز افراطی بر خود، نیاز به اعتبار بیرونی و دشواری در دیدن جهان از چشم دیگران، جوهرهی خودشیفتگی (در این معنا) است.
سایکوپاتی (در سطح غیربالینی)
این مؤلفه از سهگانه تاریک، شاید بیشترین بار منفی را به همراه داشته باشد، لذا تفکیک آن از مفهوم رایج و بالینی سایکوپاتی (که اغلب با جرم و جنایت همراه است) بسیار حیاتی است. وقتی روانشناسان از سایکوپاتی در سطح غیربالینی یا ویژگیهای سایکوپاتیک (Subclinical Psychopathy) صحبت میکنند، به مجموعهای از صفات اشاره دارند که در جمعیت عمومی یافت میشود، از جمله: تکانشگری بالا (عمل کردن بدون فکر به عواقب)، هیجانطلبی و نیاز به تحریک مداوم، فقدان همدلی و پشیمانی، بیعاطفگی یا سردی هیجانی، فریبندگی سطحی و تمایل به زیر پا گذاشتن هنجارهای اجتماعی و قوانین بدون احساس گناه.
فردی با این ویژگیها ممکن است به طرز شگفتآوری آرام و خونسرد به نظر برسد، حتی در موقعیتهای پراسترس یا پس از انجام کاری که دیگران را ناراحت کرده است. آنها دروغ گفتن را آسان مییابند و ممکن است برای رسیدن به خواستههایشان یا صرفاً برای سرگرمی، دیگران را فریب دهند. ریسکپذیری آنها اغلب بالاست، نه لزوماً برای کسب منفعت (مانند ماکیاولیستها) یا جلب تحسین (مانند خودشیفتهها)، بلکه بیشتر به دلیل بیحوصلگی، جستجوی هیجان یا ناتوانی در درک واقعی خطر. آنها ممکن است تعهدات بلندمدت را خستهکننده بدانند و سبک زندگی بیثبات و متغیری داشته باشند.
فردی را تصور کنید که بدون هیچ دلیل مشخصی، شغلهای خوب را یکی پس از دیگری رها میکند، چون زود خسته میشود و به دنبال تنوع است. یا کسی که با سرعت بسیار بالا رانندگی میکند یا وارد شرطبندیهای کلان میشود، نه از روی محاسبه، بلکه صرفاً برای لذت بردن از خطر و هیجان. یا فردی که میتواند به راحتی احساسات دیگران را جریحهدار کند و وقتی با او روبرو میشوید، کمترین نشانی از پشیمانی یا درک ناراحتی شما در او دیده نمیشود. یا فروشندهای که با جذابیت ظاهری و داستانهای ساختگی، محصولی بیکیفیت را به شما میفروشد و بعداً هیچ مسئولیتی نمیپذیرد. این تکانشگری، بیاعتنایی به عواقب و احساسات دیگران، و جستجوی تحریک، ویژگیهای کلیدی سایکوپاتی در این مفهوم هستند.
چرا ویژگیهای تاریک شخصیت ممکن است به اشتباه جذاب به نظر برسند؟
جذابیت ظاهری ویژگیهای تاریک شخصیت، بهویژه برای افراد جوانتر، پدیدهای است که در مطالعات روانشناختی معاصر مورد توجه قرار گرفته است. پژوهشهای دکتر پیتر جانسون و همکارانش در دانشگاه تورنتو نشان میدهد که این جاذبه کاذب اغلب ریشه در سوءبرداشتهای فرهنگی و شناختی دارد که با نگاهی عمیقتر میتوان به ماهیت فریبنده آنها پی برد.
تحقیقات نشان میدهد که بازنمایی رسانهای شخصیتهای ماکیاولیستی، خودشیفته یا دارای صفات سایکوپاتیک غیربالینی، اغلب با موفقیت، قدرت و کاریزما همراه است. فیلمها، سریالها و رمانهای محبوب، معمولاً شخصیتهایی با این ویژگیها را در موقعیتهای رهبری، ثروت یا مورد توجه اجتماعی تصویر میکنند. این تصویرسازیها، تصوری نادرست از تأثیرات واقعی این صفات در زندگی روزمره ایجاد میکند.
مطالعه جامع دلروی و کوین (۲۰۱۳) روی بیش از ۵۰۰۰ نفر در طیف سنی ۱۸ تا ۴۵ سال نشان داد که افراد دارای نمرات بالا در سهگانه تاریک، علیرغم موفقیتهای کوتاهمدت احتمالی، در بلندمدت با مشکلات جدی در روابط فردی، ثبات شغلی و سلامت روان مواجه میشوند. اگرچه ممکن است یک مدیر ماکیاولیست در کوتاهمدت پیشرفتهایی داشته باشد، اما نتایج این تحقیق حاکی از آن است که در درازمدت، وی با عدم اعتماد همکاران، فرسودگی شغلی و مشکلات سازمانی روبرو خواهد شد.
نکته مهم دیگر، مغالطه شناختی “درخشش سطحی” است. شواهد تجربی نشان میدهد افرادی که نمرات بالایی در خودشیفتگی دارند، در برخوردهای نخست، اعتماد به نفس و جذابیت بیشتری از خود نشان میدهند. اما این جذابیت اولیه، با افزایش مدت آشنایی، به سرعت کاهش مییابد. به عبارت دیگر، خودشیفتگی ممکن است در برخورد اول جذاب به نظر برسد، اما در طول زمان به سردی روابط، احساس بیارزشی در دیگران و انزوای اجتماعی منجر میشود.
پژوهشهای عصبشناختی دکتر رابرت هیر (۲۰۱۸) نیز نشان داده است که افراد با ویژگیهای سایکوپاتیک، نقص در عملکرد بخشهایی از مغز دارند که مسئول پردازش اطلاعات هیجانی، همدلی و ارزیابی پیامدهای بلندمدت است. این نقص نورولوژیک، نه یک برتری یا توانایی ویژه، بلکه اختلالی است که توانایی آنها برای شکلدهی روابط معنادار، تجربه طیف کامل احساسات انسانی و رشد شخصی را محدود میکند.
مطالعات طولی در حوزه روانشناسی تحولی نشان میدهد که جوانان ممکن است در دورههای خاصی از رشد، بهویژه نوجوانی و اوایل بزرگسالی، نسبت به این ویژگیها کشش بیشتری احساس کنند. این امر عمدتاً به دلیل تلاش برای استقلال، هویتیابی و چالش با هنجارهای اجتماعی است. با این حال، با رشد شناختی و عاطفی، اغلب افراد به ارزش ویژگیهای مثبت شخصیتی پی میبرند.
ویژگیهای مثبت شخصیتی که اغلب با ویژگیهای تاریک اشتباه گرفته میشوند اما ماهیتاً متفاوت هستند، عبارتند از: اعتماد به نفس سالم (که با خودشیفتگی متفاوت است)، قاطعیت (که با سلطهجویی فرق دارد)، هوش هیجانی (که با دستکاری عاطفی متفاوت است)، استقلال فکری (که با قانونگریزی متفاوت است)، مدیریت استراتژیک (که با ماکیاولیسم فرق دارد)، و شجاعت (که با بیپروایی سایکوپاتیک متفاوت است).
تحقیقات دانشگاه هاروارد در زمینه رهبری موفق (۲۰۲۱) نشان میدهد که رهبران برجسته و تأثیرگذار در درازمدت، نه با ویژگیهای تاریک، بلکه با صفاتی چون همدلی، صداقت، پاسخگویی، توانایی ایجاد اعتماد و تفکر درازمدت شناخته میشوند. این رهبران قادرند با حفظ ارزشهای انسانی، نتایج مثبت پایدار ایجاد کنند.
در نهایت، با توجه به یافتههای علمی معتبر، میتوان گفت جذابیت ظاهری ویژگیهای تاریک شخصیت، فریبی بیش نیست که با شناخت عمیقتر و رشد فردی، به تدریج جای خود را به درک ارزش واقعی صفات مثبت شخصیتی میدهد. ویژگیهای مثبتی که نه تنها موفقیت پایدار، بلکه رضایت درونی، روابط معنادار و آرامش ذهنی را به همراه میآورند.
نقش شخصیت در تصمیمگیری
تأثیر شخصیت بر انتخابها و تصمیمهای ما بسیار عمیقتر از آن چیزی است که در نگاه اول به نظر میرسد. هرچند ممکن است به سادگی بتوان نتیجه گرفت که فردی محتاط، تصمیمهای محافظهکارانهتری میگیرد، اما واقعیت این است که سازوکارهای پیچیدهتر و ظریفتری در این میان نقش دارند. درک این سازوکارها به ما کمک میکند تا بفهمیم چرا افراد مختلف در شرایط یکسان، انتخابهای متفاوتی میکنند. در ادامه، به بررسی دقیقتر برخی از این تأثیرات خواهیم پرداخت.
جهتدهی به اهداف و انگیزهها در تصمیمگیری
یکی از بنیادیترین روشهایی که شخصیت بر تصمیمگیری ما اثر میگذارد، شکلدهی به اهداف کلان زندگی و انگیزههای اصلی ماست. ویژگیهای شخصیتی ما صرفاً بر نحوۀ پردازش اطلاعات، سوگیریهای شناختی یا واکنشهای هیجانیمان تأثیر نمیگذارند، بلکه در سطحی عمیقتر، به تعیین مقصدی که در زندگی دنبال میکنیم، کمک میکنند. این اهداف و انگیزهها مانند یک قطبنمای درونی عمل کرده و چارچوبی را فراهم میآورند که بسیاری از انتخابهای مهم و استراتژیک ما، از مسیر شغلی و تحصیلی گرفته تا روابط و سبک زندگی، در راستای آنها شکل میگیرد. به بیان دیگر، شخصیت نه تنها بر «چگونگی» رسیدن ما به یک تصمیم (فرایند تصمیمگیری)، بلکه بر «چرایی» و «چیستی» آن مقصد (اهداف و انگیزهها) نیز اثرگذار است.
برای مثال، افرادی که از ویژگی وظیفهشناسی بالایی برخوردارند، معمولاً منظم، سختکوش و متعهد هستند. این ویژگیها باعث میشود آنها به طور طبیعی به دنبال اهدافی باشند که با پیشرفت، موفقیت و دستیابی به استانداردهای بالا مرتبط است. انگیزۀ اصلیشان ممکن است تسلط بر مهارتها، کسب جایگاههای شغلی برتر یا به سرانجام رساندن پروژههای چالشبرانگیز باشد. در نتیجه، وقتی چنین فردی با یک دوراهی تصمیمگیری مواجه میشود، مانند انتخاب بین دو پیشنهاد شغلی، احتمالاً گزینهای را ترجیح میدهد که فرصت بیشتری برای رشد، مسئولیتپذیری و نشان دادن شایستگیهایش فراهم کند، حتی اگر این انتخاب مستلزم تلاش بیشتر یا پذیرش ریسکهای حسابشده باشد. اولویت او، همراستایی گزینه با اهداف بلندمدت پیشرفتش خواهد بود.
در مقابل، فردی را در نظر بگیرید که نمرۀ بالایی در توافقپذیری کسب میکند. این افراد معمولاً همدل، اهل همکاری و به دیگران توجه دارند. چنین ویژگیهایی باعث میشود آنها اهدافی را در اولویت قرار دهند که به حفظ روابط هماهنگ، کمک به دیگران و تأمین رفاه جمعی مربوط میشود. انگیزۀ اصلی آنها ممکن است ایجاد و تداوم ارتباطات مثبت، حمایت از اطرافیان یا مشارکت مؤثر در فعالیتهای گروهی باشد. حال اگر همین فرد در موقعیت انتخاب شغل قرار بگیرد، احتمالاً گزینهای را ترجیح میدهد که محیط کاری دوستانهتر و حمایتگرتری دارد یا فرصت بیشتری برای کمک به همکاران یا مراجعان فراهم میکند، حتی اگر از نظر پیشرفت شغلی یا درآمد، جذابیت کمتری نسبت به گزینۀ دیگر داشته باشد. چارچوب تصمیمگیری او بیشتر تحت تأثیر انگیزههای ارتباطی و اجتماعی شکل گرفته است.
به همین ترتیب، ویژگیهای دیگر شخصیتی نیز نقش مشابهی ایفا میکنند. برونگرایی بالا، که با انرژی، قاطعیت و تمایل به تعاملات اجتماعی شناخته میشود، اغلب فرد را به سمت اهدافی سوق میدهد که شامل کسب تجربیات هیجانانگیز، جلب توجه، دستیابی به منزلت اجتماعی یا تجربه پاداشهای بیرونی است. انگیزۀ آنها ممکن است رهبری یک تیم، سخنرانی در جمع، یا حضور در محیطهای پویا و پرتحرک باشد. در فرایند تصمیمگیری، آنها به طور طبیعی به گزینههایی که این نیازها را برآورده میکنند، وزن بیشتری میدهند.
افراد با گشودگی بالا به تجربه که کنجکاوی، خلاقیت و استقبال از تازگی از ویژگیهای بارز آنهاست، معمولاً اهدافی مرتبط با یادگیری، کاوش فکری، بیان خلاقانه و تجربه تنوع را دنبال میکنند. انگیزۀ آنها ممکن است کشف ایدههای جدید، سفر به مکانهای ناشناخته یا فعالیت در زمینههای هنری و فکری باشد. در نتیجه، تصمیمات آنها، مانند انتخاب رشته تحصیلی یا فعالیتهای اوقات فراغت، اغلب بازتابی از این تمایل به جستجوگری و رشد فکری است. این افراد ممکن است گزینههای نامتعارف یا چالشبرانگیز فکری را بر مسیرهای سنتی و قابل پیشبینی ترجیح دهند.
حتی روانرنجوری که بیشتر با تجربۀ هیجانات منفی شناخته میشود، میتواند بر جهتگیری اهداف تأثیر بگذارد. افراد با روانرنجوری بالا ممکن است بیشتر بر اهداف مرتبط با اجتناب از شکست، جستجوی امنیت و کاهش عدم قطعیت متمرکز شوند. انگیزۀ اصلی آنها ممکن است جلوگیری از وقوع پیامدهای منفی یا حفظ یک وضعیت پایدار و قابل پیشبینی باشد. این تمرکز بر اجتناب از تهدید میتواند در تصمیمگیریهایشان، آنها را به سمت گزینههای محافظهکارانهتر و کمریسکتر سوق دهد.
تأثیر شخصیت بر فرایندهای شناختی زیر بنایی تصمیمگیری
فراتر از تأثیر بر اهداف و انگیزهها، ویژگیهای شخصیتی ما بر نحوۀ پردازش اطلاعات و بهکارگیری ظرفیتهای شناختیمان در طول فرایند تصمیمگیری نیز اثر میگذارند. این تأثیرات میتوانند بر جنبههایی مانند توجه انتخابی، سرعت پردازش اطلاعات، دقت، انعطافپذیری شناختی و نحوۀ استفاده از اطلاعات اجتماعی در تصمیمگیریها نمایان شوند.
برای مثال، روانرنجوری بالا معمولاً با تمایل به توجه انتخابی به محرکهای منفی و تهدیدآمیز همراه است. گویی ذهن این افراد به طور خودکار بر روی خطرات بالقوه، مشکلات احتمالی و پیامدهای نامطلوب متمرکز میشود. این ویژگی میتواند در موقعیتهایی که شناسایی و مدیریت ریسک حیاتی است (مانند کنترل کیفیت یا بازرسی ایمنی) مفید واقع شود. با این حال، در شرایطی که نیاز به ارزیابی متوازن و دیدن تصویر بزرگتر وجود دارد، این تمرکز محدود میتواند مشکلساز باشد و منجر به نادیده گرفتن فرصتها یا راهحلهای بالقوه گردد. این جهتگیری خاص در توجه، یکی از سازوکارهای شناختی اصلی است که به افزایش ادراک ریسک در این افراد کمک میکند.
برونگرایی اغلب با سرعت بالاتر پردازش اطلاعات و تمایل به تصمیمگیری سریعتر همراه است. افراد برونگرا معمولاً انرژی بیشتری دارند، قاطعتر هستند و ترجیح میدهند به سرعت وارد عمل شوند. این ویژگی در محیطهای پویا و موقعیتهایی که نیاز به واکنش سریع وجود دارد (مانند خدمات اورژانس یا معاملات لحظهای بازار سهام) میتواند یک مزیت باشد. اما همین سرعت عمل، اگر با دقت کافی همراه نباشد، میتواند به قیمت کاهش ارزیابی ریسکها تمام شود. تصمیمگیری شتابزده، بدون صرف زمان کافی برای جمعآوری تمام اطلاعات مرتبط و تحلیل عمیق گزینهها، میتواند منجر به انتخابهای نامطلوب یا نادیده گرفتن جزئیات مهم شود.
از سوی دیگر، وظیفهشناسی بالا با دقت در پردازش اطلاعات، توجه به جزئیات و رویکرد سیستماتیک به حل مسئله همبستگی دارد. افراد وظیفهشناس معمولاً زمان بیشتری را صرف جمعآوری اطلاعات میکنند، گزینهها را با دقت بیشتری میسنجند و سعی میکنند تمام جوانب یک موضوع را در نظر بگیرند. این رویکرد دقیق، احتمال بروز خطا در فرایند تصمیمگیری را کاهش میدهد و اغلب منجر به تصمیمات سنجیدهتر و قابل اعتمادتری میشود.
توافقپذیری نیز بر فرایندهای شناختی تأثیر میگذارد، به ویژه در زمینههای اجتماعی. افراد توافقپذیر اغلب مهربان، دلسوز، قابل اعتماد و اهل همکاری هستند. آنها برای روابط بین فردی ارزش زیادی قائلند و سعی میکنند از تعارض و مخالفت اجتناب کنند. این تمایل به حفظ هارمونی و توجه به دیگران، هرچند برای کار تیمی و روابط اجتماعی بسیار مفید است، میتواند آنها را مستعد سوگیریهایی کند که ریشه در فشارهای اجتماعی یا تمایل به راضی نگه داشتن دیگران دارد.
یکی از این موارد، اثر قالببندی (Framing Effect) است، به خصوص زمانی که گزینهها بر حسب تأثیرشان بر دیگران یا حفظ روابط ارائه شوند. فردی با توافقپذیری بالا ممکن است راحتتر تحت تأثیر نحوۀ ارائه یک درخواست یا پیشنهاد قرار گیرد؛ اگر درخواستی به گونهای مطرح شود که رد کردن آن به معنای ایجاد ناراحتی یا تعارض باشد، احتمال پذیرش آن (حتی اگر منطقی نباشد) توسط فرد توافقپذیر بیشتر است.
همچنین، تمایل شدید به اجتناب از تعارض میتواند آنها را به سمت تفکر گروهی (Groupthink) سوق دهد؛ یعنی همرنگ شدن با نظر جمع برای حفظ هماهنگی، حتی اگر فرد در خلوت خود با آن نظر مخالف باشد. در یک جلسه کاری، فردی با توافقپذیری بالا ممکن است از ابراز نگرانیهای معتبر خود در مورد یک طرح پیشنهادی خودداری کند، صرفاً به این دلیل که نمیخواهد جو مثبت جلسه را خراب کند یا با نظر مدیر یا اکثریت همکاران مخالفت کرده باشد.
علاقه به حفظ روابط مثبت همچنین میتواند آنها را در برابر سوگیری جذابیت (Attractiveness Bias) یا اثر هالهای (Halo Effect) آسیبپذیرتر کند. این سوگیریها به تمایل ما برای قضاوت مثبتتر درباره افراد جذاب یا دوستداشتنی و پذیرش راحتتر نظرات آنها، صرفنظر از محتوای واقعی آن نظرات، اشاره دارند.
افراد وظیفهشناس، همانطور که اشاره شد، منظم، قابل اتکا، سختکوش و هدفمند هستند. آنها به تعهدات خود پایبندند، کارها را با دقت انجام میدهند و معمولاً بر اساس برنامهریزی عمل میکنند. این ویژگیها اغلب منجر به تصمیمگیریهای دقیق و مسئولانه میشود، اما همین پایبندی به اصول و برنامهها میتواند زمینهساز برخی سوگیریهای خاص نیز باشد.
یکی از آنها سوگیری هزینه هدر رفته (Sunk Cost Fallacy) است. از آنجا که افراد وظیفهشناس برای تلاش و منابع صرف شده اهمیت زیادی قائلند، ممکن است برایشان دشوار باشد که از یک مسیر یا پروژه ناموفق دست بکشند، صرفاً به این دلیل که زمان، انرژی یا پول زیادی را قبلاً صرف آن کردهاند. آنها احساس میکنند باید به تلاش ادامه دهند تا سرمایهگذاری قبلیشان “هدر نرود”، حتی اگر ادامۀ کار منطقی نباشد.
همچنین، تمایل به نظم و پیروی از قوانین و رویهها میتواند آنها را مستعد سوگیری وضعیت موجود (Status Quo Bias) کند؛ یعنی ترجیح دادن به حفظ شرایط فعلی و مقاومت در برابر تغییر، حتی اگر تغییر پیشنهادی بهتر باشد. یک مدیر بسیار وظیفهشناس ممکن است در برابر پیادهسازی یک سیستم نرمافزاری جدید و کارآمدتر مقاومت کند، زیرا سیستم قدیمی، هرچند ناکارآمد، سالهاست که در حال استفاده بوده و همه به آن عادت کردهاند و تغییر آن مستلزم خروج از روال آشنا و برنامهریزیشده است.
علاوه بر این، تمرکز زیاد بر برنامهریزی و پایبندی به آن ممکن است منجر به عدم انعطافپذیری در مواجهه با شرایط غیرمنتظره شود. آنها ممکن است آنقدر به برنامه اولیه خود متعهد باشند که نتوانند به سرعت خود را با تغییرات وفق دهند یا از فرصتهای پیشبینینشده استفاده کنند. با این حال، لازم به ذکر است که هرچند وظیفهشناسی معمولاً با احتیاط همراه است، اما تمرکز بر هدف ممکن است باعث شود این افراد ریسکهای حسابشده را بپذیرند، اگر ارزیابی کنند که این ریسکها برای دستیابی به اهداف بلندمدت ضروری هستند. در واقع، آنها ممکن است از ریسکهای غیرضروری اجتناب کنند، اما در مدیریت ریسکهای برنامهریزیشده توانمند باشند.
نقش جنبههای تاریک شخصیت بر انتخابها
علاوه بر ابعاد شناختهشدهتر شخصیت مانند مدل پنج عاملی بزرگ (Big Five)، جنبههای تاریکتر شخصیت نیز میتوانند تأثیر قابل توجهی بر نحوۀ تصمیمگیری افراد داشته باشند. این جنبهها که تحت عنوان سهگانۀ تاریک شامل ماکیاولیسم، خودشیفتگی و سایکوپاتی (در سطوح غیربالینی) دستهبندی میشوند، الگوهای تصمیمگیری متمایزی را ایجاد میکنند.
افراد با تمایلات ماکیاولیستی بالا، با نگاهی محاسبهگر و استراتژیک به جهان مینگرند. این نگاه به طور مستقیم در تصمیمگیریهایشان نمود پیدا میکند. آنها در ارزیابی گزینهها، بیش از هر چیز به منافع شخصی کوتاهمدت و بلندمدت خود توجه دارند. ملاحظات اخلاقی یا تأثیر تصمیم بر دیگران، تنها تا جایی برایشان اهمیت دارد که در راستای دستیابی به اهدافشان باشد یا مانعی بر سر راهشان ایجاد نکند.
این افراد در جمعآوری و تحلیل اطلاعات برای تصمیمگیری، ممکن است به شکلی هدفمند عمل کنند؛ یعنی اطلاعاتی را که به نفعشان است برجسته کرده و شواهدی را که علیه موضع آنهاست، کماهمیت جلوه دهند یا حتی پنهان سازند. همچنین در تصمیمگیریهای گروهی تمایل دارند با دستکاری ماهرانه اطلاعات و روابط، دیگران را به سمت گزینهای سوق دهند که مطلوب آنهاست، حتی اگر آن گزینه بهترین انتخاب برای گروه یا سازمان نباشد.
آنها ممکن است تصمیم بگیرند ریسکهای حسابشدهای را بپذیرند، اما این ریسکپذیری معمولاً با هدف کسب قدرت، منزلت یا منابع بیشتر صورت میگیرد و کمتر ناشی از هیجانطلبی صرف است. تصمیمگیری آنها اغلب کنشمندانه و برنامهریزیشده است، هرچند این برنامهریزی در خدمت منافع شخصی قرار دارد.
خودشیفتگی در سطوح غیربالینی، فرایند تصمیمگیری را از زاویۀ دیگری تحت تأثیر قرار میدهد. نیاز مبرم به تحسین و حفظ تصویر خودبزرگبینانه، باعث میشود افراد با این ویژگی در تصمیمگیریهایشان به شدت تحت تأثیر چگونگی دیده شدن توسط دیگران قرار بگیرند.
آنها به گزینههایی تمایل دارند که جسورانه، نوآورانه و چشمگیر به نظر برسند، زیرا چنین انتخابهایی پتانسیل جلب توجه و تحسین را دارند. این تمایل، آنها را به سمت نادیده گرفتن سیستماتیک ریسکها سوق میدهد (خوشبینی بیش از حد)؛ آنها چون خود را افرادی استثنایی میدانند، باور دارند که میتوانند بر مشکلات غلبه کنند و از پیامدهای منفی در امان بمانند. این اعتماد به نفس افراطی، مقاومت آنها را در برابر دریافت بازخوردهای منفی یا نظرات محتاطانه بسیار بالا میبرد (سوگیری تأیید و مقاومت در برابر اطلاعات متناقض).
فرد خودشیفته ممکن است تصمیم بگیرد پروژهای عظیم و پر سر و صدا را آغاز کند، نه لزوماً بر اساس تحلیل دقیق بازار یا منابع، بلکه بیشتر به این دلیل که موفقیت احتمالی آن (هرچند نامحتمل) میتواند تصویر درخشانی از او به نمایش بگذارد. آنها همچنین در تصمیمگیریهای بینفردی، به دلیل فقدان همدلی، ممکن است گزینههایی را انتخاب کنند که به ضرر دیگران تمام میشود، بدون آنکه واقعاً متوجه تأثیر منفی عمل خود باشند یا اهمیتی به آن بدهند (سوگیری خودمحور).
ویژگیهای سایکوپاتیک در سطوح غیربالینی، الگوی تصمیمگیری کاملاً متفاوتی را ایجاد میکنند. تکانشگری بالا و نیاز شدید به تحریک و هیجان، این افراد را به سمت تصمیمهای آنی و هیجانمحور سوق میدهد. آنها کمتر به ارزیابی دقیق گزینهها و پیامدهای بلندمدت آنها میپردازند و بیشتر تحت تأثیر جذابیت پاداشهای فوری قرار میگیرند.
ریسکپذیری در این افراد، برخلاف خودشیفتهها که به دنبال تحسین هستند، لزوماً برای اثبات خود یا جلب توجه نیست، بلکه ممکن است صرفاً ناشی از ملالت، هیجانطلبی یا بیاعتنایی به قوانین و خطرات باشد. آنها ممکن است تصمیم بگیرند قوانین را زیر پا بگذارند یا وارد معاملات بسیار پرخطر شوند، نه با محاسبهگری ماکیاولیستی، بلکه به سادگی چون قواعد را دستوپاگیر میدانند یا از شکستن آنها لذت میبرند.
فقدان همدلی و پشیمانی باعث میشود در تصمیمگیریهایشان کمترین توجهی به هزینههای انسانی یا اجتماعی انتخابهای خود نداشته باشند. آنها ممکن است بدون تأمل کافی در مورد عواقب، تصمیم به قطع یک رابطه، ترک یک شغل یا انجام یک عمل غیراخلاقی بگیرند، صرفاً به این دلیل که در آن لحظه، آن کار سادهترین یا هیجانانگیزترین گزینه به نظر میرسد. تصمیمگیری آنها اغلب واکنشی و کوتهبینانه است و کمتر تحت تأثیر برنامهریزی استراتژیک یا نگرانیهای مربوط به تصویر اجتماعی قرار دارد.
ارتباط شخصیت با چگونگی مدیریت هیجانات
تصمیمگیری، به ویژه در موقعیتهای مهم و پرفشار، به ندرت یک فرایند صرفاً عقلانی است. هیجانات، بخش جداییناپذیر تجربه انسانی هستند و نقش قدرتمندی در شکلدهی به قضاوتها و انتخابهای ما ایفا میکنند. نحوۀ تجربه، ابراز و مدیریت این هیجانات، به شدت تحت تأثیر ویژگیهای شخصیتی ما قرار دارد و این تفاوتها، به نوبه خود، بر کیفیت و جهتگیری تصمیمها اثر میگذارد.
افراد با روانرنجوری بالا، مستعد تجربه هیجانات منفی شدیدتر و مکررتری مانند اضطراب، ترس، نگرانی و خشم هستند. آنها واکنش هیجانی قویتری نسبت به شکستها، انتقادات و نتایج منفی نشان میدهند. این سیل هیجانات منفی میتواند توانایی آنها برای تفکر منطقی و ارزیابی عینی گزینهها را، به خصوص در شرایط استرسزا، مختل کند. در نتیجه، آنها ممکن است در تصمیمگیری دچار فلج تحلیلی شوند، یعنی آنقدر درگیر تحلیل و نگرانی شوند که نتوانند اقدامی کنند، یا برعکس، تصمیماتی عجولانه و مبتنی بر ترس یا اجتناب از موقعیت ناخوشایند بگیرند.
در مقابل، برونگرایان به طور کلی تمایل به تجربه هیجانات مثبت بیشتری دارند و سطح انرژی بالاتری را گزارش میکنند. آنها اغلب با خوشبینی و اشتیاق به موقعیتهای جدید نزدیک میشوند و تمایل دارند تصمیماتی بگیرند که منجر به پاداش، تعامل اجتماعی و تحریک مثبت شود. این گرایش به سمت هیجانات مثبت میتواند انگیزه و انرژی لازم برای پیگیری اهداف جاهطلبانه را فراهم کند. با این حال، همین تمرکز بر پاداش و خوشبینی ذاتی، ممکن است باعث شود که آنها در ارزیابی خطرات، بیش از حد خوشبین باشند (سوگیری خوشبینی بیش از حد) و تحت تأثیر هیجانات مثبت لحظهای، تصمیماتی بگیرند که پیامدهای منفی بلندمدت آنها را نادیده گرفتهاند.
افراد وظیفهشناس معمولاً توانایی بیشتری در کنترل تکانهها و تنظیم هیجانات خود دارند. آنها میتوانند لذتها و پاداشهای آنی را به نفع اهداف بلندمدت به تأخیر بیندازند (که به آن ارضای تأخیری یا delayed gratification گفته میشود) و حتی در شرایط استرسزا، تمرکز خود را بر روی وظیفه پیش رو حفظ کنند. این توانایی در مدیریت هیجانات و پایبندی به اهداف، آنها را در تصمیمگیریهای مهمی که نیازمند صبر، پشتکار و دید بلندمدت است (مانند برنامهریزی مالی، سرمایهگذاری برای بازنشستگی یا پیگیری یک دوره تحصیلی طولانی) بسیار موفق میسازد. آنها کمتر تحت تأثیر نوسانات خلقی لحظهای قرار میگیرند و تصمیماتشان از ثبات بیشتری برخوردار است.
افراد با گشودگی بالا به تجربه، نه تنها پذیرای ایدههای جدید هستند، بلکه اغلب طیف وسیعتری از هیجانات را نیز تجربه و کاوش میکنند. آنها ممکن است حساسیت بیشتری نسبت به ظرایف احساسی داشته باشند و بتوانند از هیجانات خود به عنوان یک منبع اطلاعاتی در فرایند تصمیمگیری استفاده کنند. این افراد ممکن است به شهود و احساسات درونی خود اعتماد بیشتری داشته باشند و این میتواند در تصمیمگیریهای پیچیده، مبهم و خلاقانه که دادههای عینی به تنهایی کافی نیستند، مفید باشد.
در نهایت، افراد توافقپذیر، به دلیل همدلی و حساسیت بالا نسبت به دیگران، هیجانات اطرافیان را به خوبی درک کرده و این احساسات را در تصمیمگیریهای خود لحاظ میکنند. آنها تمایل دارند تصمیماتی بگیرند که به رفاه جمعی کمک کرده و روابط هماهنگ را حفظ کند، حتی اگر این تصمیمات به طور مستقیم منافع شخصی آنها را به حداکثر نرساند. این حساسیت به هیجانات دیگران و تمایل به حفظ روابط، میتواند در تصمیمگیریهای تیمی و موقعیتهایی که نیاز به همکاری و مصالحه است، بسیار ارزشمند باشد. با این حال، همین ویژگی ممکن است باعث شود که آنها در موقعیتهای چالشبرانگیز، از ابراز مخالفت صریح یا اتخاذ تصمیمات دشواری که ممکن است باعث ناراحتی دیگران شود، اجتناب کنند، حتی اگر آن تصمیم از نظر منطقی درستتر باشد.
شخصیت و سبکهای تصمیمگیری
علاوه بر تأثیرات مشخصی که شخصیت بر سوگیریهای شناختی، فرایندهای پردازش اطلاعات، جهتگیری اهداف و نحوۀ مدیریت هیجانات دارد، به نظر میرسد الگوهای کلی و نسبتاً پایداری نیز در نحوۀ مواجهه افراد با تصمیمگیری وجود دارد که با ویژگیهای شخصیتی آنها مرتبط است. این الگوهای رفتاری که به سبکهای تصمیمگیری موسوماند، نشاندهنده رویکرد غالب فرد در هنگام انتخاب بین گزینههای مختلف هستند. پژوهشگران سبکهای متنوعی را شناسایی کردهاند که برخی از مهمترین آنها و ارتباط احتمالیشان با ویژگیهای شخصیتی به شرح زیر است.
نخستین سبک، سبک منطقی/تحلیلی است. این سبک با تأکید بر جمعآوری نظاممند اطلاعات، شناسایی دقیق گزینهها، ارزیابی بیطرفانه پیامدهای هر گزینه بر اساس معیارها و شواهد عینی، و در نهایت انتخاب گزینهای که به طور منطقی بیشترین سود یا کمترین زیان را به همراه دارد، مشخص میشود. افرادی که از این سبک استفاده میکنند، سعی در به حداقل رساندن نقش احساسات و شهود در فرایند تصمیمگیری دارند. این سبک اغلب با ویژگی وظیفهشناسی بالا همبستگی دارد، زیرا نیازمند دقت، نظم و تحلیل سیستماتیک است.
سبک دیگری که میتوان شناسایی کرد، سبک شهودی است. در این رویکرد، تصمیمگیری بیشتر بر اساس احساسات درونی، تجربیات گذشته و “حس ششم” یا قضاوت آنی صورت میگیرد تا تحلیل منطقی دادهها. افراد با سبک شهودی ممکن است نتوانند به طور کامل توضیح دهند چرا یک گزینه را بر دیگری ترجیح میدهند، اما به احساس درونی خود اطمینان دارند. این سبک ممکن است با گشودگی بالا به تجربه (به دلیل پذیرش ابهام و اعتماد به احساسات درونی) و گاهی با برونگرایی (به دلیل تمایل به تصمیمگیری سریعتر) مرتبط باشد.
سبک وابسته نیز یکی دیگر از الگوهای رایج است. افرادی که عمدتاً از این سبک استفاده میکنند، در تصمیمگیریهای خود به شدت به نظرات، راهنماییها و تأیید دیگران، بهویژه افراد مهم یا مراجع قدرت، متکی هستند. آنها ممکن است در تصمیمگیری مستقل احساس اضطراب یا عدم اطمینان کنند و ترجیح دهند مسئولیت انتخاب را با دیگران تقسیم کنند یا از آنها پیروی نمایند. این سبک میتواند با توافقپذیری بالا (به دلیل اهمیت دادن به روابط و نظرات دیگران) و همچنین روانرنجوری بالا (به دلیل عدم اعتماد به نفس و نیاز به اطمینانبخشی) ارتباط داشته باشد.
سبک اجتنابی به تمایل فرد برای به تعویق انداختن تصمیمگیری یا فرار از موقعیتهایی که نیازمند انتخاب هستند، اشاره دارد. این افراد ممکن است احساس کنند تحت فشار گزینهها قرار گرفتهاند، از عواقب احتمالی انتخاب بترسند، یا به سادگی از فرایند تصمیمگیری گریزان باشند. این سبک غالباً با روانرنجوری بالا (به دلیل اضطراب و ترس از شکست یا پیامدهای منفی) مرتبط است.
در نهایت، سبک تکانشی/آنی وجود دارد که با تصمیمگیریهای سریع، بدون فکر قبلی و اغلب بر اساس انگیزشهای لحظهای یا واکنشهای هیجانی مشخص میشود. افرادی که این سبک را به کار میگیرند، کمتر به بررسی گزینهها یا پیامدهای بلندمدت میپردازند و ممکن است بعداً از انتخاب خود پشیمان شوند. این سبک میتواند با برونگرایی بالا (به دلیل تمایل به عمل سریع و هیجانطلبی) و روانرنجوری بالا (در مواقعی که تصمیمگیری تحت تأثیر هیجانات شدید و کنترل نشده صورت میگیرد) و همچنین با سطوح پایین وظیفهشناسی (به دلیل عدم تمایل به برنامهریزی و تحلیل دقیق) مرتبط باشد.
البته این ارتباطها مطلق نیستند و اکثر افراد در موقعیتهای مختلف ممکن است از ترکیبی از این سبکها استفاده کنند. با این حال، ویژگیهای شخصیتی غالب فرد میتواند تمایل او به استفاده بیشتر از یک یا چند سبک خاص را در شرایط معمول افزایش دهد. درک این ارتباط بین شخصیت و سبکهای تصمیمگیری میتواند به افراد کمک کند تا نقاط قوت و ضعف خود را در فرایند انتخاب بهتر بشناسند و در صورت لزوم، رویکردهای خود را آگاهانه تنظیم کنند.
در این فصل، به کاوش در مفهوم پیچیده و چندوجهی شخصیت پرداختیم و دریافتیم که شخصیت به عنوان مجموعهای نسبتاً پایدار از الگوهای فکری، احساسی و رفتاری، چگونه فردیت ما را شکل میدهد و بر تعاملات ما با جهان پیرامون تأثیر میگذارد. دیدیم که ویژگیهای شخصیتی ما، از ابعاد پنجگانه بزرگ گرفته تا جنبههای کمتر آشکار مانند سهگانه تاریک، نقشی کلیدی در تعیین اهداف و انگیزههایمان، نحوه پردازش اطلاعات، ارزیابی ریسکها، مدیریت هیجانات و حتی سبک کلی مواجهه ما با دوراهیهای انتخاب ایفا میکنند. همچنین آموختیم که چگونه این ویژگیها میتوانند ما را نسبت به برخی سوگیریهای شناختی خاص مستعدتر سازند. اکنون زمان آن فرا رسیده است که از این دانش نظری فراتر رفته و به کاوشی عملی در دنیای درونی خود بپردازیم.
۱- ترسیم نیمرخ شخصیتی خود بر اساس مدل پنج عاملی بزرگ
همانطور که در این فصل آموختیم، یکی از معتبرترین و پرکاربردترین مدلها برای درک تفاوتهای فردی در شخصیت، مدل پنج عاملی بزرگ (Big Five) است که شخصیت را در پنج بُعد اصلی توصیف میکند: گشودگی به تجربه، وظیفهشناسی، برونگرایی، توافقپذیری و روانرنجوری (یا ثبات هیجانی). شناخت جایگاه خود در هر یک از این ابعاد، اولین گام برای فهم چگونگی تأثیر شخصیت بر تصمیمگیریهای روزمره است. این تمرین به شما کمک میکند تا تصویری کلی از نیمرخ شخصیتی خود بر اساس این مدل به دست آورید و زمینهای برای تمرینهای بعدی فراهم کنید.
برای این تمرین، یک دفترچه یادداشت یا فایل دیجیتال را به «کاوش در شخصیت من» اختصاص دهید. هر یک از پنج عامل بزرگ شخصیت را به ترتیب در نظر بگیرید. برای هر عامل، توصیفات کلیدی آن را که در فصل خواندهاید مرور کنید (مثلاً برای گشودگی: کنجکاوی، خلاقیت، استقبال از تازگی؛ برای وظیفهشناسی: نظم، پشتکار، قابل اتکا بودن؛ برای برونگرایی: انرژی، قاطعیت، اجتماعی بودن؛ برای توافقپذیری: همدلی، همکاری، خوشقلبی؛ برای روانرنجوری: اضطراب، نوسان خلق، واکنشپذیری هیجانی).
سپس، برای هر یک از این پنج عامل، سعی کنید جایگاه خود را در یک طیف فرضی از «بسیار کم» تا «بسیار زیاد» ارزیابی کنید. لازم نیست این ارزیابی کاملاً دقیق یا مبتنی بر آزمونهای استاندارد باشد؛ هدف، تأمل شخصی و رسیدن به یک برآورد کلی است. از خود بپرسید: «به طور کلی، در مقایسه با دیگران یا بر اساس شناختی که از خودم دارم، تا چه حد ویژگیهای این بُعد شخصیتی در من برجسته است؟». برای مثال، اگر خود را فردی بسیار کنجکاو، علاقهمند به ایدههای نو و تجربیات متنوع میدانید، احتمالاً نمره بالایی در گشودگی به تجربه به خود میدهید. اگر معمولاً آرام هستید و به ندرت دچار استرس یا نگرانی میشوید، نمره پایینی در روانرنجوری (یا نمره بالایی در ثبات هیجانی) خواهید داشت.
پس از ارزیابی جایگاه خود در هر پنج بُعد، نتایج را یادداشت کنید. اکنون به این نیمرخ کلی نگاه کنید:
۱- کدام ویژگیها در شما برجستهتر (بالاتر) و کدام کمرنگتر (پایینتر) به نظر میرسند؟
۲- آیا این ارزیابی با تصویری که عموماً از خود دارید، همخوانی دارد؟
۳- آیا موقعیتهایی را به یاد میآورید که این ویژگیهای برجسته یا کمرنگ، در رفتارها یا واکنشهای شما به وضوح دیده شدهاند؟
این نیمرخ، نقطه شروعی برای درک عمیقتر ارتباط بین شخصیت و تصمیمگیری است. در تمرینهای بعدی، از این شناخت اولیه برای تحلیل دقیقتر الگوهای تصمیمگیری خود استفاده خواهیم کرد. همچنین مفید است در صورت دسترسی به ابزارهای مربوط به تست شخصیت بر اساس مدل پنج عاملی، علاوه بر این تمرین، شخصیت خود را با کمک آزمونهای معتبر ارزیابی کنید.
۲- ردپای شخصیت در تصمیمهای گذشته: یک بازنگری تحلیلی
شخصیت ما مانند عینکی نامرئی است که از ورای آن به جهان نگاه میکنیم و بر اساس آن انتخاب میکنیم. تصمیمهای مهم گذشته ما، سرشار از سرنخهایی درباره تأثیر این عینک نامرئی هستند. این تمرین به شما کمک میکند تا با نگاهی به گذشته، یکی از تصمیمات مهم خود را کالبدشکافی کرده و نقش ویژگیهای شخصیتیتان (که در تمرین قبل نیمرخ آن را ترسیم کردید) را در مراحل مختلف آن تصمیم شناسایی کنید.
یک تصمیم مهم یا چالشبرانگیز که در گذشته گرفتهاید و میتوانید جزئیات آن را به خوبی به یاد بیاورید، انتخاب کنید. این تصمیم میتواند مربوط به تحصیل، شغل، روابط، مسائل مالی یا هر حوزه مهم دیگری باشد. سپس، با مراجعه به نیمرخ شخصیتی خود (از تمرین ۱) و مطالب فصل، به پرسشهای زیر در دفترچه خود پاسخ دهید:
۱- توصیف تصمیم: موقعیت تصمیمگیری چه بود؟ چه گزینههای اصلی پیش روی شما قرار داشت؟ در نهایت کدام گزینه را انتخاب کردید؟
۲- تأثیر بر تعیین هدف و انگیزه: چگونه ویژگیهای شخصیتی برجسته شما (مثلاً وظیفهشناسی بالا، گشودگی به تجربه، یا روانرنجوری) ممکن است بر اهدافی که در آن موقعیت دنبال میکردید یا انگیزههایی که برایتان اولویت داشت، تأثیر گذاشته باشد؟ آیا انتخاب نهایی شما با اهدافی که معمولاً افراد با نیمرخ شخصیتی مشابه شما دارند، همخوانی دارد؟ (به بخش «جهتدهی به اهداف و انگیزهها در تصمیمگیری» در فصل مراجعه کنید).
۳- تأثیر بر جمعآوری و پردازش اطلاعات: فکر میکنید ویژگیهای شخصیتیتان چگونه بر نحوه جستجو، توجه و ارزیابی اطلاعات مربوط به گزینهها تأثیر گذاشت؟ آیا به جنبههای خاصی (مثلاً ریسکها، فرصتها، نظرات دیگران) بیش از حد توجه کردید یا آنها را نادیده گرفتید؟ (به بخش «تأثیر شخصیت بر فرایندهای شناختی زیر بنایی تصمیمگیری» و مثالهای مربوط به هر ویژگی در فصل فکر کنید. مثلاً آیا روانرنجوری بالا باعث تمرکز بیش از حد بر جنبههای منفی شد؟ آیا برونگرایی بالا منجر به تصمیمگیری سریعتر با اطلاعات کمتر شد؟).
۴- تأثیر بر ارزیابی ریسک: ویژگیهای شخصیتی شما (مثلاً روانرنجوری، برونگرایی، وظیفهشناسی) چگونه بر میزان ریسکی که حاضر به پذیرش آن بودید یا بر نحوه ارزیابی شما از خطرات و منافع احتمالی هر گزینه، تأثیر گذاشت؟
۵- تأثیر بر مدیریت هیجانات: در طول فرایند تصمیمگیری، چه هیجاناتی را تجربه کردید؟ فکر میکنید ویژگیهای شخصیتی شما (بهویژه روانرنجوری و برونگرایی) چگونه بر شدت این هیجانات و نحوه مدیریت آنها در طول تصمیمگیری تأثیر گذاشت؟ آیا هیجانات باعث تصمیمگیری عجولانه یا تعلل شدند؟
۶- درسهای آموخته شده: با نگاهی به گذشته و با آگاهی فعلی از نقش شخصیت، آیا اکنون جنبههایی از آن فرایند تصمیمگیری را متفاوت میبینید؟ چه درسی میتوانید از این تحلیل برای تصمیمگیریهای آینده خود بگیرید؟
این تحلیل به شما کمک میکند تا الگوهای تکرارشوندهای را که شخصیتتان در تصمیمگیریهایتان ایجاد میکند، شناسایی کرده و در آینده با آگاهی بیشتری نسبت به آنها عمل کنید.
۳- شناسایی تلههای شناختی مرتبط با شخصیت
همانطور که در فصل مورد بحث قرار گرفت، ویژگیهای شخصیتی ما میتوانند ما را نسبت به برخی سوگیریها یا خطاهای شناختی خاص، آسیبپذیرتر کنند. آگاهی از این ارتباط به ما کمک میکند تا این تلههای فکری را در خودمان شناسایی کرده و تلاش کنیم تا تأثیر آنها را بر تصمیماتمان کاهش دهیم. این تمرین به شما کمک میکند تا با توجه به نیمرخ شخصیتی خود، سوگیریهای محتملتری را که ممکن است در دام آنها بیفتید، شناسایی کنید.
به نیمرخ شخصیتی خود که در تمرین اول ترسیم کردید، بازگردید. سپس بخشهایی از فصل را که به ارتباط بین ویژگیهای شخصیتی (بهویژه توافقپذیری، وظیفهشناسی، برونگرایی و روانرنجوری) و سوگیریهای شناختی خاص میپردازد، مرور کنید. حال، برای هر یک از ویژگیهای شخصیتی برجسته خود، به پرسشهای زیر پاسخ دهید:
۱- سوگیریهای محتمل: بر اساس مطالب فصل، ویژگی شخصیتی [نام ویژگی، مثلاً توافقپذیری بالا] شما را مستعد کدام سوگیریهای شناختی میکند؟ (مثلاً برای توافقپذیری بالا: تفکر گروهی، اثر قالببندی اجتماعی، اثر هالهای؛ برای وظیفهشناسی بالا: سوگیری هزینه هدر رفته، سوگیری وضعیت موجود؛ برای روانرنجوری بالا: توجه انتخابی به منفیها، فاجعهانگاری؛ برای برونگرایی بالا: خوشبینی بیش از حد در ارزیابی ریسک). فهرستی از این سوگیریهای محتمل تهیه کنید.
۲- تجربیات گذشته: آیا میتوانید موقعیتهای تصمیمگیری مشخصی را در گذشته به یاد بیاورید که فکر میکنید یکی از این سوگیریهای مرتبط با شخصیتتان، در آن نقش داشته است؟ آن موقعیت را به طور خلاصه شرح دهید و توضیح دهید که چگونه آن سوگیری ممکن است بر قضاوت یا انتخاب شما تأثیر گذاشته باشد. (مثلاً: «به خاطر توافقپذیری بالا، در جلسه تیم با طرحی موافقت کردم که واقعاً به آن شک داشتم، چون نمیخواستم جو را خراب کنم – تفکر گروهی.» یا «به خاطر وظیفهشناسی بالا، به ادامه دادن پروژهای اصرار داشتم که مشخص بود به نتیجه نمیرسد، چون زمان زیادی صرفش کرده بودم – هزینه هدر رفته.»)
۳- نشانههای هشدار دهنده: چه نشانههایی در افکار، احساسات یا رفتارتان میتواند به شما هشدار دهد که ممکن است در حال افتادن در دام یکی از این سوگیریهای مرتبط با شخصیتتان هستید؟ (مثلاً برای تفکر گروهی: احساس ناراحتی درونی هنگام موافقت با جمع، عدم تمایل به ابراز دیدگاه مخالف. برای هزینه هدر رفته: گفتن جملاتی مثل “حیف این همه زحمتی که کشیدم”، تمرکز بر گذشته به جای آینده.)
۴- راهبردهای مقابلهای اولیه: با توجه به شناختی که از خود و سوگیریهای محتملتان پیدا کردید، چه اقدام کوچکی میتوانید در تصمیمگیریهای آینده انجام دهید تا آگاهانهتر با این تمایلات برخورد کنید؟ (مثلاً: «اگر توافقپذیرم، قبل از اعلام موافقت در گروه، لحظهای تأمل کنم و از خودم بپرسم آیا واقعاً با این نظر موافقم؟» یا «اگر وظیفهشناسم و با هزینه هدر رفته مواجهم، از یک فرد بیطرف بخواهم نظرم را ارزیابی کند و بگوید آیا ادامه دادن منطقی است؟»)
هدف این تمرین، ایجاد یک سیستم هشدار درونی نسبت به تلههای فکری است که شخصیت ما ممکن است برایمان ایجاد کند و برداشتن اولین گامها برای مدیریت آگاهانهتر آنها در تصمیمگیریها.
۴- کاوش در تصمیمگیری از دریچه جنبههای تاریک شخصیت (در رفتارها)
در فصل آموختیم که علاوه بر ابعاد رایج شخصیت، ویژگیهایی که تحت عنوان سهگانه تاریک (ماکیاولیسم، خودشیفتگی و سایکوپاتی غیربالینی) شناخته میشوند نیز میتوانند الگوهای تصمیمگیری خاصی را شکل دهند. این ویژگیها، هرچند ممکن است در سطوح پایین در بسیاری از افراد وجود داشته باشند، اما آگاهی از نحوه تأثیرگذاری آنها بر انتخابها (چه در خود و چه در دیگران) میتواند بسیار روشنگر باشد. این تمرین، با تمرکز بر رفتارهای قابل مشاهده در موقعیتهای تصمیمگیری، به شما کمک میکند تا الگوهای رفتاری مرتبط با این جنبهها را بدون قضاوت یا برچسبزنی، شناسایی و تحلیل کنید.
با دقت و بدون قضاوت، به موقعیتهای تصمیمگیری در محیط کار، تحصیل، روابط یا حتی تصمیمات اجتماعی و سیاسی که شاهد آن بودهاید (چه خودتان درگیر بوده باشید و چه دیگران) پاسخ دهید:
۱- شناسایی الگوهای رفتاری: آیا میتوانید نمونههای مشخصی از رفتارهای تصمیمگیری را به یاد بیاورید که با یکی از سه الگوی بالا (ماکیاولیستی، خودشیفتهوار، سایکوپاتیکگونه) همخوانی بیشتری دارند؟ این رفتارها توسط چه کسی (خودتان یا دیگران) و در چه موقعیتی بروز کردند؟
۲- تحلیل پیامدها: این الگوهای رفتاری در تصمیمگیری چه پیامدهایی برای فرد تصمیمگیرنده و برای دیگران یا سیستم (مثلاً تیم کاری، خانواده، سازمان) داشت؟ آیا پیامدهای کوتاهمدت با پیامدهای بلندمدت متفاوت بود؟
۳- جذابیت فریبنده (اختیاری): با توجه به بخش «بیشتر بدانید» در فصل، آیا فکر میکنید برخی از این الگوهای رفتاری (بهویژه در کوتاهمدت) ممکن است به اشتباه جذاب، قاطعانه یا موفق به نظر رسیده باشند؟ چرا؟
۴- درسهایی برای تعامل و تصمیمگیری: شناخت این الگوهای رفتاری در تصمیمگیریها چگونه میتواند به شما کمک کند تا: الف) در تصمیمگیریهای خودتان آگاهانهتر عمل کنید و از افتادن در این الگوهای بالقوه مخرب پرهیز کنید؟ ب) در تعامل با دیگران، این الگوها را بهتر تشخیص دهید و واکنش مناسبتری (مثلاً تعیین حد و مرز، عدم تأثیرپذیری از دستکاریها، ارزیابی دقیقتر ادعاهای بزرگنمایانه) نشان دهید؟
این تمرین به شما کمک میکند تا با دیدی واقعبینانهتر به جنبههای کمتر مطلوب طبیعت انسان در زمینه تصمیمگیری نگاه کنید و ابزارهایی برای تشخیص و مدیریت بهتر آنها در زندگی روزمره خود به دست آورید.
۵- شناسایی و بهرهبرداری از سبک تصمیمگیری غالب خود
افراد مختلف بر اساس ویژگیهای شخصیتیشان، تمایل دارند از سبکهای متفاوتی در مواجهه با تصمیمات استفاده کنند. برخی بیشتر تحلیلی و منطقی عمل میکنند، برخی به شهود خود تکیه دارند، بعضی به شدت به نظر دیگران وابستهاند و گروهی نیز سعی میکنند از تصمیمگیری اجتناب کنند. شناخت سبک غالب خود و ارتباط آن با شخصیتتان، به شما کمک میکند تا نقاط قوت و ضعف رویکردتان را بشناسید و در صورت لزوم، انعطافپذیری بیشتری در استفاده از سبکهای دیگر پیدا کنید.
با در نظر داشتن الگوهای تصمیمگیری معمول خود به سوالات زیر پاسخ دهید:
۱- سبک غالب شما: وقتی با یک تصمیم مهم یا حتی روزمره مواجه میشوید، معمولاً کدام یک از این سبکها بر رویکرد شما غالب است؟ سعی کنید یک یا دو سبک اصلی خود را شناسایی کنید. چرا فکر میکنید این سبک(ها) برای شما طبیعیتر است؟
۲- ارتباط با شخصیت: چگونه سبک تصمیمگیری غالب شما با نیمرخ شخصیتیتان (از تمرین ۱) ارتباط دارد؟ آیا میتوانید پیوندهای واضحی بین ویژگیهای برجسته شخصیتی خود و سبک تصمیمگیریتان پیدا کنید؟ (مثلاً: «من چون وظیفهشناسی بالایی دارم، طبیعتاً به سمت سبک منطقی/تحلیلی گرایش پیدا میکنم.» یا «روانرنجوری بالای من باعث میشود گاهی از سبک اجتنابی استفاده کنم.»)
۳- نقاط قوت و ضعف: نقاط قوت اصلی سبک تصمیمگیری غالب شما چیست؟ در چه نوع موقعیتهایی این سبک به شما کمک میکند تا تصمیمات خوبی بگیرید؟ نقاط ضعف یا محدودیتهای این سبک چیست؟ در چه شرایطی ممکن است این سبک شما را به دردسر بیندازد یا مانع از انتخاب بهینه شود؟
۴- نیاز به انعطافپذیری: آیا موقعیتهایی وجود دارد که احساس میکنید نیاز دارید از سبکهای دیگری به جز سبک غالب خود استفاده کنید؟ (مثلاً یک فرد بسیار منطقی ممکن است نیاز داشته باشد گاهی به شهود خود بیشتر اعتماد کند، یا یک فرد وابسته نیاز دارد استقلال بیشتری در تصمیمگیری پیدا کند). چه قدم کوچکی میتوانید بردارید تا انعطافپذیری خود را در استفاده از سبکهای مختلف افزایش دهید؟
هدف این تمرین، افزایش خودآگاهی نسبت به رویکرد طبیعی شما در تصمیمگیری و تشویق به توسعه دامنه مهارتهایتان برای استفاده مؤثرتر از سبکهای مختلف در موقعیتهای گوناگون است. شناخت اینکه شخصیتتان شما را به سمت کدام سبک سوق میدهد، به شما قدرت میدهد تا آگاهانه تصمیم بگیرید که آیا آن سبک برای موقعیت فعلی مناسب است یا خیر.
شما درس 10 از مجموعه روانشناسی تصمیمگیری را مطالعه کردهاید. درسهای این مجموعه به ترتیب عبارتند از:
دیدگاه خود را ثبت کنید
تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟در گفتگو ها شرکت کنید.